أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
314
تجارب الأمم ( فارسى )
تو هستم هر كار كه مىخواهى انجام ده ! گفت : سلامت باشى ! با تو كارى نيست بر خيز برو ! تو نيازى به سفارش ندارى ! هيچ انديشه مدار ! من كارى مىكنم كه تو خرسند باشى ! بر سر سفرهء ابن قرابه ، برادران بريدى ، ابو عبد الله و ابو يوسف نشسته بودند . چون از خوردن پايان يافتند ، براى همدردى به نزد دادرس ابو حسين آمده ، پس از بيان همدلى ، آمدن او را براى افطار نزد ابو بكر [ ابن قرابه ] درست دانسته او را خوشبخت خواندند . ابو يوسف سه هزار دينار به دو عرضه داشته گفت : هر گاه نيازى دارى بگير و خود را بدان رها ساز ، و اگر به ناچار پنهان شدى * آن را براى پنهانى هزينه كن ! تا گشايشى رخ دهد . ولى ابو حسين نياز به پنهان شدن نيافته ، مقتدر بالله با او از در مهر بر آمده ، برادران بريدى بهترين كمكها به دو كردند ، تا به مقام « قاضى القضاة » گمارده شد و كارش به راه افتاده ، دلگرم شد . روزى مقتدر براى ابن قرابه از دست تنگى گفتگو مىكرد . او گفت : اى امير مؤمنان ! چرا هارون پسر دائى به تو كمك نمىكند ؟ در صورتى كه تونلهاى [ 1 ] پر از پول دارد ! ، مقتدر ، اين سخن را با پسر دائيش بازگو كرد . او گفت : اى امير مؤمنان ! اگر آنچه او گفته است من داشته باشم ، از تو دريغ نخواهم داشت زيرا خوشى من بسته به خوشى تو و در راه سپاه تو است و به تو باز مىگردد ، ولى ابن قرابه دارائى دارد كه هيچگاه بدان نياز ندارد . من مىتوانم پانصد هزار دينار براى تو از وى بيرون بياورم . ميان او و امير مؤمنان پيوندى [ 2 ] كه ميان من و تو هست وجود ندارد ، پس چرا يله بماند ؟ من همين مبلغ را از مال او به تو مىرسانم . مقتدر گفت : برو بگير ! هارون ، ابن قرابه را دستگير كرده ، تا دم مرگ شكنجه داد ، در اين ميان مقتدر كشته شد [ 3 ] و ابن قرابه رها شد . خواست خدا هيچ شگفتى ندارد !
--> [ ( 1 - ) ] M . متن : و عنده آزاج مملوة مالا . . . [ ( 2 - ) ] M : هارون پسر غريب است كه برادر شغب مادر مقتدر است . [ ( 3 - ) ] M : ن . ك : خ 5 : 379 .