أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
104
تجارب الأمم ( فارسى )
چون سال 307 درآمد ، يوسف ابن ابو ساج را بر شتر سوار كرده از دروازهء
--> [ = ] ابو الهيجاء بن حمدان [ حمدانى - خ 5 : 105 ] و احمد بن على صعلوك [ خ 5 : 115 ] و فارقى ، وصيف ، سراج ، به دنبال او رفتند ، و چون بازگشتند گفتند : ابن ابو الساج از دروازهء اردبيل گذشته به راه « ورثان » رفته است . پس مونس به سوى اردبيل شد . در راه يك عرب دوان دوان به نزد او آمد . او كه شمشيرى با دستهء زرين به دست داشت و استاذ را مىخواست گفت : او و عشيرتش در پى يوسف مىگشتند تا چارپايانشان خسته شدند ، و هنگامى به يوسف رسيدند كه اسبش بر زمين زده و از حال رفته بود و جز چند تن ، همهء يارانش گريخته بودند ، پس يك عرب بر سر او كوبيد و او گفت : من يوسفم ، تو و فرزندانت را توانگر مىكنم ، پس شمشير و كمر و دو انگشترى ياقوت او ، با اسب و ابزار او را ، آن عرب و پسر عمويش بگرفتند و او را بر استرى كه در راه به دست آورده بودند سوار كردند و به سوى سپاه مونس بازگشتند . اخو صعلوك كه به پيشواز آمده بود ، چون يوسف را ديد به پاس او پياده شده گفت : درود بر تو اى فرمانده ! يوسف گفت : اى ابو العباس امروز تو امير هستى ! پس او را به نزد استاد . بردند او نيز سپاس خدا به جا آورد . نام آن عرب كه او را گرفت « دعيجه بغل » بود ( ن . ك . « اغانى » 11 : 97 ) . يوسف سه زخم برداشته بود . چون به نزد مونس در آمد ، به نيكوى با وى سخن گفت و نويدهاى خوب داده گفت : من براى گناه تو نزد امير مؤمنان ميانجىگرى خواهم كرد و دوست نزديك من خواهى بود ، پس گلاب آورده او را به دست خود شستشو داد ، پس او را به چادرى جدا نهاده ، چند پزشك زخمهايش را تيمار كردند . يوسف از يلبق خواهش كرد كه جز پزشك تيمارگر و يك غلام بچه خدمتكار كسى به نزد وى نيايد و چنان شد . مونس ، يوسف را برداشته به بغداد برد . ابو القاسم بن حوارى [ خ 5 : 116 ] در حلوان همراه بشر خادم جانشين مونس و ابراهيم ابن حمدان به پيشواز او آمدند . ايشان يك گردونهء بزرگ آماده كرده بودند كه او را براى نمايش در آن بنشانند و پوشاكى رنگارنگ بپوشانند و كلاه بلند ( برنس ) بر سرش نهند و تنبكى به گردنش آويزند و نوازندگان را گرد او در گردونه بنشانند تا بنوازند . چون مونس آگاه شد بر آشفت و به مقتدر نامه نوشته ، خواهش كرد از انگشت نما كردن او بر فيل يا گردونه چشم پوشد و او پذيرفت . پس بغداد را بياراستند ، مردان و زنان ، از دروازهء خراسان تا خانهء مقتدر به خيابانها ريختند . مونس و پيشاپيش او يوسف بن ابو ساج ، سوار بر شتر و همان دراعه بر تن داشت كه بر تن عمرو بن ليث [ صفارى ] بود و كلاه برنس بر سر و سر به زير داشت و به هيچكس نمىنگريست و در پا يك پوتين سياه پوشيده بود . دل مردم به حال او مىسوخت و از خدا مىخواستند كه دل مقتدر را بر او نرم كند . چون به خانهء مقتدر رسيدند