أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
96
تجارب الأمم ( فارسى )
اسكندر گفت : « او را باز بينيد . » ابزار كشتن با وى نبود . آن گاه اسكندر شمشيرى آخته در پيش نهاد و گفت : - « در جاى خويش بايست و آن چه خواهى بگو . » و همهء كسانى را كه در آن جا بمانده بودند ، همگى را بيرون كرد . گفت : « من پادشاه چينام ، نه فرستادهء او . آمدهام تا بدانم كه از ما چه مىخواهى ؟ اگر چيزى است كه به جاى توان آورد - هر چند به دشوارترين راه - به جاى آرم و تو را از جنگ بىنياز كنم . » اسكندر گفت : « چه شد كه از جان باك نداشتى و چنين به نزد من بيامدى ؟ » شاه چين گفت : - « چون بدانستم كه مردى خردمند و فرزانهاى ، و ما را از پيش دشمنى و كين و خون در ميان نبوده است ، و اين كه نيك بدانى كه اگر مرا بكشى ، اين سبب نشود كه چينيان چين را به تو دهند ، و بازشان ندارد كه براى خود شهريارى ديگر برگزينند . وانگهى ، كارى ناستوده و از خرد به دور است . » اسكندر لختى بينديشيد و بدانست كه وى مردى بخرد است . آن گاه گفت : - « از تو مىخواهم كه باج سه سال چين را هماكنون ، و نيمى از باج سالانه را هر سال به من دهى . » شاه چين گفت : « جز اين چه مىخواهى ؟ » گفت : « هيچ . » گفت : « پذيرفتهام . ليك از من نپرسى كه آنگاه ، بر من چه رود ؟ » گفت : « بگو ، چه رود ؟ » گفت : « نخستين كشتهء يك جنگجو ، و نخستين لاشه يك درنده خواهم بود . » گفت : « اگر به باج دو سال بسنده كنم چگونه باشى ؟ » گفت : « اندكى بهتر باشد و گشايش ، بيشتر . » گفت : « اگر به باج يك سال بس كنم ؟ » [ 41 ] گفت : « مرا پادشاهى پايدار بماند ، ليك شاد خوارى همگى از ميان برود . » گفت : « اگر به يك سوم درآمد سالانه بس كنم چگونه باشى ؟ » گفت : « يك ششم براى بىنوايان و نيازهاى كشور ، و بازماندهء آن ، از آن سپاه و