أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

92

تجارب الأمم ( فارسى )

پاس مىدارند از لشكر به يك سو روند ، كه ما آن چه بر گردن گرفته‌ايم دربارهء آنان به كار خواهيم بست . » ايرانيان به يك ديگر بدگمان شدند و چيزها گفتند و اين نخستين بار بود كه بر يك ديگر برشوريدند . نيرنگى ديگر از نيرنگهاى جنگى اسكندر يكى آن بود كه : چون از ايران راهى سرزمين هند شد ، فور پادشاه هند ، با سپاهى گران و با هزار پيل كه مردان و جنگ افزار بر پشت آنها و بر خرطومهاشان شمشير و گرز بود ، به پيشواز اسكندر رفت . اسبان اسكندر از ديدن آنها رم كردند و اسكندر بشكست ، و چون به پناهگاه خويش رسيد فرمود تا پيلهايى مسين و ميان تهى بساختند ، و اسبان را در ميان اين پيل‌واره‌ها ببستند تا با آنها خوى بگرفتند . آنگاه گفت تا شكم آن پيلهاى مسين را از نفت و گوگرد بياگندند ، و بر آنها زره بپوشانيدند و با شتاب به آوردگاه بردند . ميان هر دو پيل واره ، شماره‌اى از ياران او مىرفتند ، و چون جنگ درگرفت ، گفت تا در درون‌شان آتش برافروختند ، و چون تن مسين آنها سرخ شد ياران پس رفتند ، و پيلها به پيل‌واره‌ها بتاختند ، و چون پيلهاى سپاه فور خرطوم به تنه داغ آن پيل‌هاى مسين مىزدند ، رم مىكردند و به سوى صاحبان خود باز مىگشتند . چنين بود كه سرانجام پادشاه هند از اسكندر بشكست . [ 38 ] [ نيرنگى ديگر از اسكندر ] از چيزهاى ديگرى كه از وى گفته‌اند اين كه ، در كنار شهرى با برج و با روى استوار فرود آمده بود . مردم شهر ، خويشتن از وى نگاه مىداشتند . اسكندر از كارشان آگاه شد و بدانست كه از توشه و آب چشمه‌هاى جوشان ، در آن دژ چندان باشد كه از بيرون دژ بى نياز باشند . پس ، چند بازرگان را ناشناخته و پنهان به درون دژ فرستاد و بدانها خواسته و كالا بداد كه بازرگانند ، و گفت‌شان تا آن كالاها به مردم دژ بفروشند ، و تا توانند از توشهء ايشان خرند و گزاف خرند . بازرگانان چنين كردند و اسكندر خود از آن جاى بكوچيد . بازرگانان توشه‌هاى دژ را چندان خريدند كه بيشتر توشه‌هاى دژ از آن ايشان گرديد . اسكندر چون اين بدانست به بازرگانان نوشت كه : « توشه‌ها بسوزانيد و بگريزيد . »