أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

72

تجارب الأمم ( فارسى )

داشت ، بكشتند . آنگاه نيرنگ زدند تا مگر زن بار از شكم بيفكند و او نيفكند . سپس ، پيران كه آشتى ميان سياوش و افراسياب به پادرميانى او پديد آمده بود ، كار افراسياب را نكوهيد و او را از فرجام فريب و خون‌خواهى بترسانيد و راى زد تا افراسياب دخت خويش و همسر سياوش را به دو بسپرد تا هنگامى كه بار فروهلد و آنگاه اگر كشتن خواست ، نوزاد را بكشد . افراسياب دختر را به دو بسپرد و چون بار فروهشت ، پيران از كشتن پسر سر باز زد و كار او را همچنان پنهان داشت تا آن كه جوانى برومند شد ، و او همان كى خسرو بود . گويند كه كى كاوس ، ويوگودرز [ 1 ] را به توران فرستاد و فرمود تا در كار پسر سياوش كه در آنجا بزاد ، جستجو كند و راهى بيابد تا او را با مادرش از آنجا بيرون آرد . ويو چنين كرد و روزهايى دراز را در جستجوى كار كىخسرو سپرد تا سرانجام از كارش آگاه شد و نيرنگ زد تا او و مادرش را از توران زمين بيرون آورد . رستم دلير با سپاهى گران از دليران و گردان به پيشواز آن دو رفت . توران نيز به دنبال كى خسرو برخاستند و ميان ايشان با رستم جنگها رفت كه پيروزى با رستم بوده است . پارسيان را در اينجا افسانه‌هايى است و پندارند كه ديوان به فرمان كى كاوس بوده‌اند . برخى پندارند كه سليمان داود بديشان چنين فرموده بوده است . با افسانه‌هاى ديگرى كه ناشدنى است ، همچون بر شدن به آسمان ، و ساختن شهر گنگ دژ [ 2 ] با بارويى از زر و سيم و آهن و مس ، و اين كه آن شهر ميان آسمان و زمين بوده است و مانند آن كه در بازگفتن‌اش سودى نباشد . [ 22 ] بارى ، كارى كه كى كاوس كرد اين بود كه چون بيشتر خواستهاى وى برآمد به زورگويى روى آورد . به بابل رفت و در آن بوم بماند و شيوه‌اى كه خود در پيش داشت و هم با رأى خويش به كار مىبست فرو نهاد و مردم را با گماردن دربانان و خود بزرگ نمودن بترسانيد و مردم را نمىپذيرفت . چنين بود كه سرانجام كار پادشاهى او به تباهى كشيد و شاهان پيرامون‌اش بسيار شدند ، چنان كه گاه خود بر آنان مىتاخت و گاه بر وى

--> [ ( 1 ) ] در متن : بيب بن جوذرز . در طبرى : بىّ بن جوذرز . در حمزه : ويو بن جوذرز . در پهلوى : ViviGutarzan كه همان گيو پور گودرز در شاهنامه است . [ ( 2 ) ] در متن : كنكرز . در طبرى : كيكدر ( 2 : 602 ) در ثعالبى : كنك دز . گونه‌هاى ديگر نام اين شهر ، گنگ دژ ، گندز ، بهشت گنگ ، گنگ بهشت ، گنگ‌دژ هوخت ، و جز آن است . نگاه كنيد به يادداشتهاى من بر متن ( ص 20 ) .