أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

387

تجارب الأمم ( فارسى )

روشن گردد . آنان از هيچ شهرى فرو گذار نخواهند كرد و سرانجام بدان در خواهند آمد . » يزدگرد گفت : - « چنين كارى را هرگز نكنم . به همان جا باز مىگردم كه از آن جا آمده‌ام . » يزدگرد ، اين چنين ، رايى را كه فرخزاد بر او زده بود نپذيرفت و به آهنگ نزار دهگان مرو راهى شد و بر آن شد كه دهگانى مرو را از نزار پسر ماهويه بگيرد و به برادرزاده‌اش سنگان [ سنجان ] دهد . ماهويه پدر نزار همين كه از كار يزدگرد آگاه شد در انديشهء نابودى وى برآمد . به نيزك ترخان نوشت كه يزدگرد شكست خورده به نزد او آمده است . از نيزك خواست به وى بپيوندد تا همدست و همداستان يزدگرد را بگيرند و در بند كنند ، سپس وى را بكشند و با تازيان سازش كنند . در برابر اين همدستى ، براى نيزك روزانه هزار درم نهاد . از وى خواست كه نامه‌اى به يزدگرد نويسد و نيرنگى زند تا سپاهيان و ياران يزدگرد را از گرد او پراكنده كند چنان كه يزدگرد با ويژگان‌اش تنها ماند ، كه اگر چنين كند ، يزدگرد ناتوان‌تر شود و بيش از پيش از شكوه خسروانهء خويش بيفتد . نيز به نيزك گفت : - « در نامه‌اى كه به يزدگرد خواهى نوشت ، دم از نيكخواهى زن و بگو كه مىخواهى در برابر تازيان به وى يارى دهى و سپس از او بخواه تا پايه‌اى از پايه‌هاى بلند را به نام تو نويسد و آن را به زر ، مهر كند . نيز بگو كه تا فرخزاد را از خود دور نكند ، پيش او نخواهى رفت . » نيزك همين كار كرد و نامه‌اى چنان كه ماهويه گفته بود به يزدگرد نوشت . نامهء نيزك چون به يزدگرد رسيد ، يزدگرد به بزرگان مرو پيام داد و ايشان را به نزد خويش خواند و راىشان را بخواست . سنگان گفت : - « راى نه آن است كه ياران را و فرخزاد را به هيچ روى از خويش برانى . » [ 268 ] نزار گفت : - « راى من آن است كه با نيزك پيمان ببندى و هر چه از تو خواست بپذيرى . » يزدگرد همين راى را بپذيرفت . ياران را از پيرامون خويش بپراكند . به فرخزاد فرمود به بيشهء سرخس رود . فرّخزاد چون اين فرمان را بشنيد فريادى از نهاد بر آورد و گريبان بدريد و گرزى كه در برابرش بود برداشت كه بر نزار كوبد . رو به نزار گفت :