أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

372

تجارب الأمم ( فارسى )

از من پرسيد : « آيا پيمانى را كه مىبندند نكو پاس مىدارند ؟ » گفتم : « آرى ، نكو پاس مىدارند . » پرسيد : « پيش از آن كه جنگ را بياغازند با شما چه مىگويند ؟ » گفتم : « ما را به يكى از سه چيز مىخوانند : يا آيين‌شان ، كه اگر بپذيريم ما را با خود يك سان دانند ، يا سربها ( جزيه ) كه در برابر ، از ما پشتيبانى كنند ، يا جنگ . » پرسيد : فرمانبردارىشان از فرمانروايانشان چگونه است ؟ » گفتم : « هيچ مردمى به فرمانبردارى ايشان نباشند . » پرسيد : « چه چيزى را روا ، و چه چيزى را ناروا شناسند ؟ » رواها و نارواهاشان را به دو باز گفتم . پرسيد : « آيا به كارى كه نارواست دست مىيازند ، يا چيزى را كه رواست ، ناروا مىانگارند ؟ » گفتم : « نه . » گفت : « چنين مردمى هرگز نابود نشوند ، مگر كه از اين خوى بگردند . » آن گاه گفت : « از جامه‌شان بگو . » و من باز گفتم . گفت : « از ستورشان بگو . » گفتم : « اسبان تازى . » و از چگونگىشان بگفتم . گفت : « دژهايى نكويند . » [ 258 ] از شتران گفتم ، كه چگونه با بار فرو مىخوابند و برمىخيزند . گفت : « اين ويژگى چارپايان گردن دراز است . » نامه‌اى كه شاه چين به يزدگرد نوشته و با اين پيك فرستاده بود ، بدين آرش بود : - « اگر لشكرى به يارى تو گسيل نكرده‌ام كه آغازش در مرو و پايان‌اش در چين باشد ، بدان نيست كه از آن چه بر من است آگاه نباشم . ليك ، اينان كه فرستاده‌ات كارشان را به من باز گفته است ، اگر با كوه در افتند ، كوه را بر اندازند ، و اگر بازشان ندارند ، مرا نيز از ميان بردارند . با آنان بساز و با همزيستىشان خشنود باش ، و تا هنگامى كه تو را نجنبانند ، تو نيز مجنبان‌شان . »