أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

370

تجارب الأمم ( فارسى )

احنف گفت : « نه ، در جاى خود بمانيد . » يزدگرد بازماندهء دارايى خويش را ، آن چه را كه در دستش بازمانده بود و از سر شتاب در مرو بر جاى نهاده و از آن جا رفته بود ، همه را گرد كرد و خواست اينك با خويش ببرد . گنجى بود گران و كلان از گنج‌هاى مردم پارس . بر آن بود كه با آن همه گنج به خاخان پيوندد . پارسيان به يزدگرد گفتند : « چه در سر دارى ؟ » يزدگرد گفت : « مىخواهم به خاخان بپيوندم . با وى باشم . يا به چين روم . » پارسيان گفتند : « شتاب مكن كه اين رايى نادرست است . مىخواهى به كشورى ديگر و نزد بيگانگان روى و مردم خويش را فرو گذارى ؟ ما را به نزد اين تازيان ببر تا هم با ايشان پيمان آتشى بنديم ، كه مردمى درست پيمان و بر آيين‌اند ، كسانىاند كه اينك بر كشورمان چيره‌اند . دشمنى كه هم در خاكمان بر ما فرمان مىراند به از دشمنى است كه در درون كشورش بر ما فرمان براند . آنان دين ندارند و پيمان دارىشان را نمىشناسيم . » از يك ديگر سخن نشنيدند و سرانجام پارسيان به يزدگرد گفتند : - « پس ، گنجهامان را فرو گذار ، تا آنها را به كشورمان باز گردانيم ، هم به كسانى دهيم كه اينك بر كشورمان چيره‌اند ، گنجها را از سرزمين ما به جايى ديگر مبر . » يزدگرد نپذيرفت . پارسيان گفتند : - « پس ، ما نمىگذاريم . » از وى كناره گرفتند و او را با ياران نزديك‌اش تنها گذاشتند . سپس ، به جان يك ديگر افتادند كه سرانجام پارسيان يزدگرد را بشكستند و گنجها را بگرفتند و بر آن دست نهادند و يزدگرد را به روز سياه نشانيدند . سپس كار را به احنف گزارش كردند . مسلمانان و كافران در مرو ، با هم راه را بر يزدگرد ببستند و دست در دست يك ديگر با وى جنگيدند ، كه سرانجام در دنبالهء تاريدگان به وى رسيدند و تا يزدگرد بجنبد بر گنجها دست نهادند كه يزدگرد خود بگريخت ، از رود بگذشت و خود را به فرغانه رسانيد و به تركان پيوست ، كه به روزگار عمر خطّاب ، يزدگرد همچنان در فرغانه بماند و تا روزگار عثمان ، در ميان او و پارسيان نامه‌ها مىرفت و مىآمد .