أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

345

تجارب الأمم ( فارسى )

عبد الله به عمر نوشت : - « يك صد و پنجاه هزار جنگجوى جانباز پارسى گرد آمده‌اند . اگر در تاختن پيشدستى نكنيم و آهنگ ما كنند ، هنوز گستاخ‌تر و نيرومندتر شوند . ليك اگر ما پيش از ايشان بجنبيم و نخست ما بر آنان تاخت بريم ، پيروزى از آن ما و شكست از آن ايشان خواهد بود . » پيك اين پيام ، مردى بود « قريب » نام كه پسر مردى با نام « ظفر » بود . با نامهء عبد الله و آن خبر به نزد عمر آمد . عمر نامه را بخواند و گزارش پيك را بشنيد . سپس از پيك پرسيد : « نام تو چيست ؟ » پيك پاسخ داد : « نامم قريب است . » عمر پرسيد : « پسر كه باشى ؟ » پيك پاسخ داد : « پسر ظفر . » عمر اين را به شگون گرفت و گفت : - « پيروزى ( ظفر ) نزديك ( قريب ) است و نيرويى جز به يارى خداوند نيست . » [ 238 ] سخن از رايى چند كه يكىشان درست بود بانگ برداشتند : « نماز به جماعت . » پس ، همگان گرد شدند و سعد نيز از راه رسيد [ 1 ] . عمر گفت : - « سعد را پيش من آريد . » سپس ، عمر بر منبر رفت و خبر را با ياران باز گفت و از ايشان راى خواست . گفت : - « اين ، روزى است كه روزهايى در پى دارد . سخنم را بشنويد و راى خويش بگوييد . سخن كوتاه كنيد ( با يك ديگر مستيزيد ، كه زبون شويد و بادتان برود [ 2 ] . ) پر مگوييد ، دراز مگوييد كه سر در گم شويد و راى زدن دشوار گردد . بر سر آنم كه با سپاهى كه در اين جا دارم و توانم گرد كرد ، روان شوم و در ميانهء اين دو شهر [ مكه و مدينه ] فرود آيم . سپس ،

--> [ ( 1 ) ] عمر رسيدن « سعد » را نيز به شگون گرفت . نگاه كنيد طبرى 5 : 2609 . [ ( 2 ) ] س 8 انفال : 46 .