أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
336
تجارب الأمم ( فارسى )
[ شكست هرمزان در شوشتر ] عتبه پيش از اين اهواز را گشوده بود . و با هرمزان نبرده كرده بود . در شوشتر بود كه بر هرمزان پيروز شده بود ، و اين پس از نبردى چند بود كه در ميانشان رفته بود . در واپسين نبرد هرمزان گرفتار شد و دست خود را در دست سپاه اسلام نهاد و حكم عمر را در كار خويش بپذيرفت . هرمزان ، براء مالك و مجزأهء ثور را به دست خود كشته بود . [ بوسبره هرمزان را به مدينه مىفرستد ] بوسبره ، گروهى را ، همچون انس مالك ، و احنف قيس ، راهى مدينه كرد و هرمزان را با ايشان به نزد عمر فرستاد . اينان با ابو موسى به بصره آمدند و آن گاه ، از بصره راهى مدينه شدند . چون به مدينه رسيدند ، هرمزان را در جامهء ويژهاش ، جامهاى كه از ديباى زربفت بود بياراستند . تاج ياقوت نشان او را كه آذيناش مىگفتند ، بر سرش نهادند و با همه زيورها كه داشت آراستهاش كردند ، تا عمر و مسلمانان مدينه ، وى را در آن فرّ و شكوه ببينند . هرمزان را در آن جامه و آن زيورها ، اين چنين بساختند و به آهنگ خانهء عمر ، در ميان مردم مدينه به راه انداختند . عمر را در خانهاش نيافتند . پرسيدند كجاست ؟ گفتند در مسجد است . در مسجد نيز عمر را نديدند و بازگشتند . در راه بازگشت ، به كودكان مدينه برخوردند [ 231 ] كه سرگرم بازى بودند . كودكان گفتند : « از چه سرگردانيد ؟ عمر را مىخواهيد ؟ در سوى راست مسجد ، كلاه خود را زير سر نهاده و خفته است . » عمر براى پذيرفتن نمايندگان كوفه با كلاه نشسته بود . چون ديدار پايان گرفت و كوفيان برفتند و خود تنها ماند ، كلاه از سر برداشت و زير سر نهاد و بخفت . پس ، آن گروه به سوى مسجد باز گشتند و تماشائيان همراهىشان مىكردند . سرانجام ، چون به مسجد در آمدند و عمر را بديدند ، نزديك وى نشستند . در مسجد خفته ، يا بيدارى جز عمر نبود . تازيانه را همچنان در دست داشت . دستش به بند تازيانه بود . هرمزان پرسيد : « پس ، عمر كجاست ؟ » گفتند : « اينك عمر . » فرستادگان همراه ، به مردم اشاره مىكردند كه خاموش باشند و هياهو نكنند . هرمزان