أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

330

تجارب الأمم ( فارسى )

گويى ؟ » زياد گفت : - « به خدا ، در روى زمين ، كس نباشد كه در چشم من باشكوهتر از تو باشد . چگونه نتوانم با ديگران نيز بدين‌سان سخن گويم ؟ » پس ، در ميان مردم مدينه بايستاد و دربارهء آن چه كرده‌اند و بگرفته‌اند ، نيز ، در كار روا ديدى كه براى پيش رفتن به سرزمين پارسيان ، از عمر خواسته‌اند ، چنان سخن راند كه عمر گفت : - « سخنور توانا به اين مىگويند ! » و زياد گفت : - « سپاهيان ما با كردار خود ، زبانهامان را به گفتار بگشوده‌اند . » سپس ، عمر چون در پنج يك خواسته‌ها و دستاوردهايى كه از جلولا آورده بودند ، نگريست ، گفت : - « پيش از آن كه در خانه‌اى نهاده شود ، آن را در ميان كسان بهر خواهيم كرد . » شبانگاه ، عبد الرحمن عوف و عبد الله ارقم در آن جا بماندند و بر بام مسجد پاسدارى كردند . پس ، چون بامداد شد عمر با كسان بيامد . بارها را بگشادند . عمر چون آن ياقوت‌ها و زمرّدها و آن گوهرها را بديد ، گريستن گرفت . عبد الرحمان به عمر گفت : - « اى امير مؤمنان ، گريه از چيست ؟ اينك نه جاى گريه ، كه جاى سپاسگزارى و شادمانى است . » عمر گفت : - « گريه‌ام از چيز ديگر است . به خدا ، كه خدا اين همه را به مردمى ندهد ، جز آن كه به يك ديگر رشك برند ، دشمن يك ديگر شوند و سرانجام به جان هم افتند . » عمر چون از بخشش بياسود ، يكى گفت : [ 227 ] - « اى امير مؤمنان ، چه خوب بود اگر بخشى از آن را هم در گنج خانه مىنهادى ، تا به روز نياز ، به كار آيد . » عمر گفت : - « سخنى است كه شيطان بر زبان تو افكنده است . خدا مرا از شرّ آن نگاه دارد .