أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

303

تجارب الأمم ( فارسى )

چون بامداد شد ، سلمى به نزد سعد آمد . سلمى از سعد در خشم بود و آنك با وى آشتى كرده بود و كارى را كه با بو محجن كرده بود به وى خبر داده بود . سعد بو محجن را پيش خواند و آزادش كرد . به وى گفت : - « برو ، از اين پس تو را به سخنى كه بگويى ، تا به كارش نبندى كيفر نكنم . » بو محجن گفت : - « سوگند ، كه من نيز از اين پس ، زبانم را در باز گفتن كار زشت هرگز همراهى نكنم . » روز عماس بامداد روز سوم شد . پارسيان و تازيان در جاى خويش ايستادند و پهنهء ميان دو سپاه كه گويى از سرخى ، رجلهء سرخ [ 1 ] در آن روييده ، به عرض يك ميل بود . از مسلمانان دو هزار و از مشركان ده هزار كشته شده بودند . مسلمانان كشتگان را گرد مىكردند و به خاك مىسپردند . زخميان را به زنان و كودكان مىسپردند . زنان و كودكان در دو روز اغواث و ارماث گور مىكندند . قعقاع در آن شب ياران خود را به جايى برد كه روز پيش آنان را در آن جا نهاده و از آنان جدا شده بود . به آنان گفت : - « هر گاه خورشيد بر آمد صد صد بياييد . هر گاه صد تن از چشمها پنهان شدند صد تن ديگر در پى آنان بيايد . اگر هاشم به نزد شما آمد چه خوب ، و گرنه مردم را دوباره اميد و نويد دهيد و در جنگ به كوشش واداريد . » چنين كردند و كس از كار آگاه نگرديد . سپاهيان در جاهاى خود ايستادند . كشتگان خويش را گرد كرده بودند . كشتگان مشركان همچنان بر خاك افتاده بودند . چه ، آنان به مردگان خويش كارى نداشتند و اين نيرنگى بود خدايى ، و به سود مسلمانان تا بازوان‌شان نيرو گيرد . چون خورشيد سر زد و قعقاع ديد كه سواران از دور ، هويدا شده‌اند تكبير گفت و سپاهيان تكبير گفتند و گفتند : - « كمكيان رسيده‌اند . » عاصم عمرو ، دستور داده بود كه چنان كنند . كمكيان از سوى خفّان مىآمدند . هنوز واپسين ياران قعقاع [ 207 ] نرسيده بودند كه هاشم با هفت صد سپاهى به آنان پيوست .

--> [ ( 1 ) ] رجله سرخ . در برابر الرجلة الحمراء : البقلة الحمراء ، گياهى است سرخ رنگ .