أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
301
تجارب الأمم ( فارسى )
بو محجن گفت : « مرا آزاد كنى و بلقا ، اسب سعد را به من واگذارى . پيمان با خدا بندم كه اگر جان به در برم ، باز گردم و پاهاى خود را دوباره دربند نهم . » سلمى گفت : « اين كار ، كار من نيست . » [ 205 ] بو محجن پاى دربند به دشوارى راه مىرفت و اين شعر را مىخواند : اندوه ، همين بس ، كه سواران به نيزه بر خاك افتند و مرا ، پاى بسته و دربند رها كردهاند . هر گاه برخيزم ، آهنام بيازارد و درها ، به روى من چنان بستهاند كه بانگم به هيچ گوش نرسد . سلمى گفت : استخاره كردهام . اينك پيمان تو را مىپذيرم . » بو محجن را آزاد كرد و به وى گفت : - « ليك ، اسب را به تو وانمىگذارم . » و از پيش او بازگشت . بو محجن ، لگام اسب را بگرفت و اسب را از در كوشك بيرون آورد و بر آن بر نشست و برفت و چون به نزديك ميمنه رسيد ، از آن جا به ميسرهء سپاه پارس يورش برد . در ميان دو سپاه با نيزه و شمشير بازى مىكرد . گويند كه اسب بىزين بوده است . نيز گويند كه زين داشته . آن گاه از پشت مسلمانان به سوى ميسره سپاه رفت و تكبير گفت و بر ميمنه سپاه ايران يورش برد . باز در ميان دو سپاه با نيزه و شمشيرش بازى مىكرد . سپس ، از پشت سپاه اسلام به سوى قلب رفت و در برابر مردم نمايان شد . باز بتاخت و در ميان دو سپاه با نيزه و شمشيرش بازى مىكرد . در آن شب نبردى سخت مىكرد و بر دشمن زخم مىزد . مردم در شگفت مانده بودند . او را نمىشناختند . در روز ، وى را نديده بودند . برخى گفتند : اين از پيشاهنگان ياران هاشم است ، يا خود هاشم است . » سعد كه در كوشك دمر افتاده بود و از آن بالا به زير مىنگريست ، گفت : - « به خدا سوگند ، اگر نه اين بود كه بو محجن را دربند كردهام ، مىگفتم : اين بو محجن است و اين اسب ، اسب من بلقا است . برخى از آن مردم گفتند :