أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
270
تجارب الأمم ( فارسى )
بستانم . » پس ، چنين كرد و نيمى از خواستهاش را بگرفت ، تا به پاى افزار رسيد . ابو عبيده گفت : « اين مرد ، جز بدين كار درست نشود . » خالد گفت : « آرى ، من كسى نيستم كه از دستور امير مؤمنان سرپيچم . هر چه خواهى همان كن . » [ 182 ] پس ، لنگهاى از كفش او را بگرفت و لنگهء ديگر را به پاى او كرد . سپس خالد به مدينه آمد . عمر هر گاه كه به وى مىرسيد مىگفت : - « اى خالد ، مال مسلمانان را از زير كونت [ 1 ] بيرون آر . » و خالد مىگفت : « به خدا ، از مسلمانان ، خواستهاى در نزد من نمانده است . » و چون عمر اين سخن را بارها بگفت سرانجام خالد به وى گفت : - « اى امير مؤمنان ، ارزش همهء آن چه در فرمانروايى شما به من رسيده چهل هزار درم است . » عمر گفت : « آن را از تو گرفتهام . » خالد گفت : « از آن تو . » عمر گفت : « گرفتم . » خالد خواستهاى جز ساز و برگ و برده نداشت . برشمردند هشتاد هزار درم بود . عمر چهل هزار درم به وى بداد و خواستهها را از وى بگرفت . آن گاه به عمر گفتند : « اى امير مؤمنان ، چه خوب بود خواستههاى خالد را به وى باز مىگردانيدى . » عمر گفت : « من بازرگان مسلمانانام . به خدا سوگند كه به وى باز پس ندهم . » هنگامى كه عمر با خالد چنين كرد ، مىديد كه دل از وى خنك داشته است . [ سخن از خالد و گشودن شام ] خالد پيش از آن كه جنگ روميان پايان گيرد ، بر مقدمه سواران ابو عبيده بود . هم اوست كه دمشق ، تختگاه روم را بگشود . چنين بود كه عمر ، هنگامى كه سپاه اسلام ،
--> [ ( 1 ) ] برابر متن معنى شده است ، پوزش مىخواهم .