أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

266

تجارب الأمم ( فارسى )

پارسيان چون از نامه وى آگاه شدند دلتنگ گرديدند و گفتند : - « شهر براز آن چه بيند از پستى نسب است . » به وى گفتند : - « دشمن را با نامه‌اى كه به وى نوشتى بر ما گستاخ كرده‌اى ، هر گاه به كسان نامه نويسى از رايزنان راى خواه ! » دو سپاه از دو سوى ، در بابل به هم رسيدند و در عدوة الصراة پايين نبردى سخت كردند . در آن نبرد مثنّى و شمارى از سپاه وى ، به جان پيل افتادند . چه ، رده‌هاى سپاه را بر هم مىزد و گروههاى رزم را مىپراكند . سرانجام به جاى مرگش زخمى زدند و او را كشتند و پارسيان را تارانيدند . مسلمانان به دنبال‌شان تاختند و آنان را از زينستان‌هاشان بگذرانيدند . در پىشان چندان برفتند تا به تيسپون رسيدند . شهر براز به هنگام شكست هرمز جادويه بمرد و پارسيان [ 179 ] گروه گروه شدند و از ابو بكر نيز كه بيمار بود خبرى و دستورى به سپاه اسلام نرسيد . از همين روى ، مثنّى خود به سوى ابو بكر رفت تا كار سپاه اسلام را بر او بگزارد و از وى بار خواهد تا از مرتدانى كه به اسلام برگشته‌اند ، در جنگ كمك گيرد ، ( ابو بكر از اين كار بازداشته بود ) و به وى بگويد كه اينان درنگ با پارسيان و كمك كردن به مهاجران ، از همه كوشاتر بودند . پس به مدينه آمد و بشير بن خصاصيه را به جاى خود بر سپاه گمارد . ابو بكر بيمار بود ، همان بيمارى كه بدان درگذشته بود . كار خويش بگفت و ابو بكر ، عمر را كه خلافت به نام وى كرده بود ، پيش خواند و به وى گفت : - « اى عمر ، بشنو تا چه مىگويم و به كار گير . گمان كنم كه من همين امروز بميرم ، ( آن روز ، روز دوشنبه بود ) اگر بميرم ، پيش از آن كه شب درآيد ، مردم را به يارى مثنّى بخوان و هيچ مصيبتى ، هر چند بزرگ ، نبايد كه شما را از دين‌تان و از گفته‌هاى خدا باز دارد . ديده‌اى كه به هنگام درگذشت پيمبر ( ص ) كه مردم چنان مصيبتى هرگز نديده بودند ، چه كرده‌ام . به خدا سوگند كه اگر در كار خدا سستى مىكردم در مىمانديم و مدينه در آتش مىسوخت . اگر خدا فرماندهان ما را پيروزى دهد ، ياران خالد را به عراق بازگردان . چه آنان مردم عراق و فرمانرواى مرز و بوم آن‌اند و بر آنان دلير و گستاخ باشند . » شب شد ، ابو بكر درگذشت و عمر مردم را به همراهى مثنى بخواند .