أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

253

تجارب الأمم ( فارسى )

مىپنداشت خوشايند مسيلمه است . خالد به مسيلمه گفت : - « اگر داد را بپذيريم چه دادى به ما دهى ؟ » مسيلمه هر گاه مىخواست پاسخى به خالد دهد روى بر مىگردانيد و از همزادش پرسش مىكرد كه چه گويم . همزاد از پذيرفتن پيشنهاد خالد بازش مىداشت ! يك بار كه روى برگردانيده بود خالد بر او يورش برد ، چنان كه مسيلمه به ستوه آمد و بگريخت و با گريختن‌اش ياران همگى از پهنهء رزم بگريختند . پس ، خالد ياران خويش را دلير كرد و به آنان گفت : - « بگيريدشان ، رهاشان مكنيد . » آنان به بوستان مرگ گريخته بودند . پس ، مسلمانان به آن بوستان يورش بردند و ده هزار تن از ايشان را كشتند . مسيلمه نيز به دست وحشى و با كمك مردى از انصار كشته شد . خالد ، پيش از اين نبرد ، مجّاعه را با چند تن از ياران‌اش كه با گروهى به جنگ بيرون آمده بودند گرفته بود و در بند داشته بود . خالد گمان كرده بود كه به پيشواز و كمك وى آمده‌اند . ليك چون از ايشان پرسش كرد به وى راست گفتند . اگر از كار او آگاه بودند مىگفتند كه به پيشواز تو آمده‌ايم و جان به در مىبردند . اين بود كه خالد همه را به شمشير سپرد . جز مجّاعه را كه زنده نگاه داشت تا روزى از او سود جويد . خالد چون از كشته شدن مسيلمه آگاه شد و بياسود گفت تا مجّاعه را بياورند . پاى او همچنان در بند بود . بياوردند تا مسيلمه را از ميان كشتگان بشناسد و به خالد نشان دهد . كشتگان را يكى يكى نام مىبرد تا به محكّم يمامه رسيد . مردى خوش رو و زيبا بود . خالد چون بديدش از مجّاعه پرسيد : - « رهبرتان اين است ؟ » مجّاعه گفت : « نه به خدا ، كه اين مرد بهتر و برتر از مسيلمه است . اين محكّم يمامه است . » از آن جا بگذشتند . كشتگان را بازديد مىكردند . اين بار چشم‌شان به مردكى زردنبو افتاد كه بينىاش از ميان فرو رفته ، و از نوك ، بر آمده بود . مجّاعه گفت : « هماوردتان اين است . از وى بياسوده‌ايد . » خالد گفت : « هر چه با شما كرده همو كرده است . »