أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

241

تجارب الأمم ( فارسى )

پيروز چنان كرد . وى از ما زيرك‌تر بود . چون پيروز را از كار بياگاهانيدم گفت : - « به خانه‌هايى با درهاى استوار چگونه رخنه كنيم . بايد پشت بند را از در بركنيم . » سپس آن دو تن پشت بند را بر آوردند و اندرون شدند و در را ببستند همچون ميهمان پيش آزاد نشستند . اسود نيز سر رسيد . چون چنان ديد از رشك برآشفت . آزاد گفت : - « همشيرى و خويشاوندى در ميان است . بدگمان از چه‌اى ؟ » اسود بر پيروز فرياد زد و از خانه بيرونش كرد و پيروز خبر بياورد . پس ، چون شب شد ، كار را آغاز كرديم . با پيروان خود از پيش همداستان بوديم كه به آنان پيام دهيم . ليك شتاب داشتيم و پيام به آنان نداديم . سرانجام از بيرون به خانه رخنه كرديم و اندرون شديم . چراغ در زير ظرفى بود . پيروز دليرتر و نيرومندتر بود و ما به دنبال و در پناه او مىرفتيم . به وى گفتم : - « بنگر تا چه بينى و جاى وى كجاست ؟ » به درون رفت و ما در ميان اسود و نگهبانان‌اش كه در جايگاه او بودند ايستاديم . پيروز چون به در نزديك شد آواز خرخر اسود بلند بود و ناگهان آزاد را ديد كه نشسته است . پيروز چون بر در بايستاد اسود چشم باز كرد و گفت : - « اين جا چه مىكنى ؟ » پيروز در آن دم از آن مىترسيد كه اگر برگردد و سلاح بردارد و ما را خبر كند ، ما دو تن و آن زن نابود شويم . پس بىدرنگ با وى درآويخت . به شتر مىمانست . پيروز با كندهء زانو بر پشتش كوفت و با دست ، سرش را بگرفت و گردنش را خرد كرد و برخاست تا از آن جا بيرون شتابد . آزاد كه مىديد پيروز هنوز كار اسود را نساخته است ، جامه‌اش را بگرفت و گفت : - « مرا كجا مىگذارى ؟ » گفت : « باكى نيست . ياران را خبر مىكنم و با ايشان باز مىگردم . » پيروز بازگشت و با آمدنش برخاستيم و خواستيم تا سر از تن اسود جدا كنيم كه بجنبيد . چندان دست و پا مىزد كه مهارش نتوانستيم كرد . پس گفتم : - « بر سينه‌اش بنشينيد . » دو تن بر سر سينه‌اش بنشستند و زنش آزاد موى وى را بگرفت و خروشى از او