أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

240

تجارب الأمم ( فارسى )

سپس ستور خود را براند و به درون خانه رفت . پيروز به سوى ياران بازگشت و آن چه شد به آنان بگفت . گشنسب گويد : آن گاه ، كس به نزد قيس فرستاديم و قيس پيش ما آمد . همه همداستان بودند كه من به نزد آن زن روم و كارمان را با وى در ميان گذارم و از او راى خواهم . چنين كردم . پيش آزاد رفتم و گفتم : - « راى چيست ؟ » آزاد گفت : « اسود را سخت نگهبانى كنند و پاسداران همه جاى كاخ را زير چشم دارند . جز اين خانه كه پشتش به كوى است . چون شب شود به سوى او راهى بشكافيد و بيم مداريد . چه ، از چشم نگهبان به دور باشيد . و در راه كشتن وى هيچ نباشد كه شما را از كارتان باز بدارد . » نيز گفت : « در آن جا شما چراغ و ظرفى خواهيد يافت كه نشانى شماست . » از پيش او بيرون آمدم و اسود را ديدم كه از يكى از خانه‌هاى خود بيرون مىآمد . گفت : - « تو اين جا چه مىكنى ؟ » و بر سرم چنان بكوفت كه بيفتادم ، مردى نيرومند بود . زن اسود بانگ زد و اسود را از من بازداشت . اگر او نبود اسود مرا كشته بود . به وى گفت : - « پسر عموى من به ديدن من آمده است و تو پاس مرا نداشته‌اى . » اسود گفت : « بىپدر ، خاموش ! او را به تو بخشيدم . » خود را به دشوارى به ياران رسانيدم و گفتم : - « خود را نجات دهيد ، بگريزيد . » [ 160 ] آنان را از كار بياگاهانيدم . آن گاه ، در كار خود سرگردان بوديم كه پيك آن زن برسيد و گفت : - « كارى را كه بر آن همداستان شده‌ايم فرو مگذار . چه من با وى سخن گفته‌ام و آرام شده است ، چنان كه پوزش خواسته . » سپس به پيروز گفتم : - « پيش زن رو ، و از كار او به راستى آگاه شو ، كه مرا بدان خانه راهى نيست . زيرا اسود مرا از آن بازداشته است . »