أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

238

تجارب الأمم ( فارسى )

نهادند . در نامه‌اى كه به ياران پيامبر ( ص ) نوشتند گفتند كه ياريتان كنيم . پيامبر ( ص ) پيش‌تر به آنان نامه نوشته بود و ياران پيامبر در پنهانى پيشنهاد آنان را پذيرفته بودند و به آنان پاسخ دادند كه اكنون دست نگاه داريد [ تا هنگام آن فرا رسد ] . زيرا كار اسود بالا گرفته بود و از او سخت بشكوهيده بودند . آن گاه ، گشنسپ ديلمى به نزد آزاد ، بيوهء شهر باذام كه پس از شهر باذام زن اسود شده بود ، رفت و به وى گفت : - « دختر عموى من ، تو نيك مىدانى كه اين مرد با مردم تو چه كرده است . همسرت را و مردمت را كشته و نابود كرده ، از ايشان كس زنده نگذاشته ، زنان را رسوا كرده است . آيا در كار او كمكى به ما توانى كرد ؟ » آزاد گفت : « در چه كارى ؟ » گشنسپ گويد كه به وى گفتم : - « در بيرون راندن‌اش . » آزاد گفت : « يا در كشتن‌اش . » گشنسپ گفت : « يا در كشتن‌اش . » آزاد گفت : « به خدا آرى . خداوند هيچ كس را در چشم من دشمن‌تر از اسود نيافريده است . هيچ كار ناروايى را فرونگذارد . هر گاه كه بر اين كار استوار شديد ، مرا بياگاهانيد تا راه كار را با شما بازگويم . » گشنسپ گويد : [ 158 ] از آن جا بيرون آمدم و ناگهان پيروز و دادويه را ديدم كه چشم به راه من‌اند . ديدم كه اسود ، قيس را به نزد خود خوانده و قيس با ده تن از مردم مذحج و همدان پيش او رفته است . اسود به قيس گفت : - « اى قيس ، مگر با تو آن همه نيكى نكرده‌ام ؟ » نواختهاى خود را بر او برشمرد . قيس گفت : « آرى . » اسود گفت : « وى - يعنى اهريمنى كه با اوست و [ سخن به دلش مىافكند ] - گويد : - « قيس با تو بر سر نيرنگ است . چه زشت ! چه زشت ! اگر دستش نبرى سرت ببرد . » چنان كه قيس گمان كرد كه وى را خواهد كشت . پس به اسود گفت :