أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

193

تجارب الأمم ( فارسى )

همين كه از كارشان آگاه شد بهرام سياوش را بكشت . ليك بندويه از مرگ بجست و به آذربايگان گريخت . پرويز در پى او برفت تا به انتوخيا رسيد و از آن جا [ 1 ] به كيسر روم نامه نوشت و گروهى از ياران را به نزد وى فرستاد و از او يارى خواست . كيسر بپذيرفت و كار ، چنان كه سرنوشت بود ، به جايى رسيد كه [ 120 ] كيسر دخترش مريم را زن پرويز كرد و به نزد وى فرستاد و برادرش تئودوزيوس [ 2 ] را با شصت هزار سپاهى به سوى او گسيل كرد و مردى ديگر را كه يل‌اش مىخواندند با وى همراه كرد كه با هزار تن برابر بود و روميان بزرگش مىداشتند . كيسر در برابر اين كارش ، از پرويز بخواست كه اگر به پادشاهى ايران رسد ، باجى را كه پدران‌اش از كيسران روم مىخواسته‌اند ، ديگر نخواهد . پرويز از رسيدن آن سپاه بسى شادمان شد . پنج روز آسوده‌شان داشت و سپس از ايشان سان ديد و سرانى بر آنان بگمارد . تئودوزيوس و سرگيوس [ 3 ] و آن يل كه از او ياد كرديم نيز با آنان بودند . پس ، به راه افتاد و به آذربايگان رسيد . در بيابان دنك [ 4 ] فرود آمد . در آن جا بود كه بندويه و يكى از اسپهبدان آن سوى ، با نام موشل [ 5 ] با چهل هزار سپاهى به وى رسيدند و سواران از اسپهان و خراسان و پارس به سوى او آمدند . بهرام همين كه از فرود آمدن‌اش در بيابان دنك آگاه گرديد از تيسپون راهى دنك شد و جنگهايى سخت در ميانه رفت كه يل روم به زخمى كه يكى از پارسيان بر سرش بكوفت كشته شد و سر و دست وى به دو نيم شد و اسبش با نيمهء بازماندهء تنش سوى پرويز و اردوگاه آمد . پرويز از ديدن وى بخنديد ، كه خنده‌اش بر روميان گران آمد ، چنان كه سخن‌ها گفتند و پرويز را سرزنش كردند كه : - « پاداش ما اين است ؟ يل ما كه يگانهء روزگار خويش است در فرمان بردارى تو و در برابر تو كشته مىشود و تو مىخندى ؟ » خسرو پوزش خواست و گفت : - « سوگند كه خندهء من نه از آن است كه گفته‌ايد . از دست دادن چون او كسى ، بيش از

--> [ ( 1 ) ] از آن جا . در برابر « منها » كه در متن « عنها » آمده است كه نادرست مىنمايد . نگاه كنيد به طبرى 2 : 996 . [ ( 2 ) ] در متن : تياذوس ، كه برابر است با Theodosius ( نولدكه ، زرياب : 428 ) . [ ( 3 ) ] سرگيوس . در متن : سرجس . ( همان ) . [ ( 4 ) ] دنك . در متن : دنق . ( همان ، 429 يادداشت 27 ) . [ ( 5 ) ] موشل . در متن : موسيل . ( همان ، يادداشت 29 ) .