أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

143

تجارب الأمم ( فارسى )

[ خسرو ] خسرو را به پادشاهى برداشتند . چون خبر مرگ يزدگرد و پادشاه شدن خسرو به بهرام رسيد بهرام ، منذر و پسرش نعمان [ 80 ] و گروهى از مهتران تازى را بخواند و به آنان گفت : - « نيكىها و نواخت‌هايى را كه پدرم با همهء بدخويى و سخت‌گيرى خود با پارسيان ، با شما تازيان كرده است ، نيك مىشناسيد . پدرم مرده است و پارسيان كسى جز من را به پادشاهى برداشته‌اند . » و به ايشان اميدها داد و نويدهايى بخشيد كه از خوى او مىشناخته‌اند . آن گاه منذر گفت : - « هيچ بيم مدار تا چاره‌اى بينديشم . » سپس ، منذر ده هزار سوار تازى را ساز و برگ داد و همراه پسرش نعمان كرد و او را به تيسفون و به اردشير كه دو شهر شاه‌نشين بوده‌اند فرستاد و فرمودش تا در نزديك آن دو شهر اردو زند و بر دوستداران و ياران‌شان يورش برد ، چنان كه اگر كس به جنگ برخيزد با وى بجنگد . در بند كردن و برده گرفتن را بر وى روا داشت و كشتن را نه . نعمان منذر برفت و چون به نزديك آن دو شهر رسيد فرود آمد و پيشتازان را به سوى دو شهر پيش فرستاد و نبرد با پارسيان را كارى بزرگ ديد . از آن سو ، بزرگان و نژادگان پارس همسخن شدند كه جوانوى [ 1 ] را كه دبير يزدگرد بود با نامه‌اى به نزد منذر فرستند و از او بخواهند كه پسرش را باز دارد و او را از فرجام كارش بيم دادند . جوانوى چون به نزد منذر رسيد ، منذر به وى گفت : - « ديدار با بهرام شاه كن . » و يكى را همراه او كرد تا وى را به نزد بهرام برد . جوانوى همين كه به پيشگاه بهرام رسيد از ديدن بهرام و شكوهى كه در چهره داشت خيره ماند . بهرام با وى به مهربانى سخن گفت و اميد و نويد داد و وى را به نزد منذر

--> [ ( 1 ) ] جوانوى . در متن : حواى . در نسخهء ملك : حوانى . در طبرى : جوانى . باژگونه‌هاى ديگر در پانوشت طبرى : جوابى ، حوانى . جوانوى برابر است با ضبط نولدكه كه آن را جوان + اوى دانسته است . نگاه كنيد به نولدكه ، تاريخ ايرانيان و عربها ، ترجمه عباس زرياب : 159 و 186 يادداشت 59 .