أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

108

تجارب الأمم ( فارسى )

آن گاه ، قصير به عمرو گفت : « بينىام را ببر و زخم بر پشت من زن و مرا با زبّا واگذار . » عمرو گفت ، « نه من چنين كنم و نه تو از من سزاوار چنين كار باشى . » قصير گفت : « پس مرا به خود واگذار كه نكوهشت نكنند . » - و اين مثل شد . عمرو گفت : « تو بهتر دانى . » و قصير بينى خويش ببريد و بر پشت خويش زخم زد ، كه در اين باره چكامه‌ها سروده‌اند . آنگاه ، چنان كه گريخته باشد از آنجا برون شد و چنين وانمود كه عمرو با وى چنان كرده است و اين كه عمرو گمان برده است كه وى جذيمه ( دايى عمرو ) را فريب داده و به دام زبّا انداخته است . برفت تا به درگاه زبّا رسيد . دربانان به زبّا گفتند كه قصير بر در است . زبّا گفت : به درون آريدش . ناگهان بينى بريده و پشت زخم‌خورده‌اش را بديد . پرسيد : - « قصير ، چه مىبينم ؟ » قصير گفت : « عمرو گمان كند كه من جذيمه دايى وى را فريفته‌ام و آمدن به سوى تو را در چشم او زيور داده‌ام و بدانديشى كرده‌ام و تو را در دشمنى او يارى كرده‌ام و با من آن كرد كه مىبينى . اينك پيش تو آمده‌ام و نيك مىدانم كه من با هر كه باشم بر او گرانتر از تو نباشد . » زبّا قصير را گرامى داشت . ديد كه دورانديش و خردمند و آزموده است و بر كارهاى شاهان آگاه است . سپس ، آن گاه كه نيك بدانست كه زبّا را دل از وى آسوده و آرام شده است ، به وى گفت : - « من در عراق خواسته بسيار دارم . در آنجا كالاهاى كمياب و شگفت و عطر و جامه‌هاى گوناگون هست . مرا به عراق فرست تا خواستهء خويش را و از آن پارچه‌ها و جامه‌هاى زيبا و كالاهاى گوناگون و بوى خوش و چيزهاى ديگرى [ 51 ] كه در آنجا هست و شاهان از آن بىنياز نيستند با سود كلان بياورم كه ارمغانى چون ارمغانهاى عراق نباشد . » با وى چندان سخن بگفت و رفتن را بر وى چنان نكو بنمود كه سرانجام زبّا كاروانى با ساز و برگ و خواسته ، به وى داد و گفت : - « به عراق رو ، و اين خواسته‌ها را به فروش و از آن كالاهاى زيبا كه در آنجا هست