أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

105

تجارب الأمم ( فارسى )

نامه‌اى به جذيمه فرستد ، و خود و پادشاهى خويش را به وى پيشنهاد كند . زبّاء راى خواهر بپذيرفت و به جذيمه چنين نوشت : - « من پادشاهى زنان را در گوشها ناخوش ، و فرمان‌روايىشان را سست و كشوردارىشان را نابسامان بينم . براى پادشاهى جايى ، و براى خويشتن همتايى جز تو نيافته‌ام . پس ، به نزد من آى و پادشاهى مرا با پادشاهى خود يكى كن ، و كشور مرا با كشور خويش بپيوند و كارهاى من و كشورم را همگى در دست گير تا كينه‌ها و بدخواهىها از ميان برود و دشمنىها از دلها زدوده شود . » چون نامهء زبّاء به جذيمه رسيد و پيكهاى او با پيامهايى همانند اين ، به نزد وى آمدند ، پيشنهاد زبّاء بجنبانيدش و به آز افگندش ، رايزنان را [ در بقّه ] [ 1 ] گرد كرد ، و از آنان راى خواست و همگى يك زبان بر او راى زدند كه به سوى زبّاء رود و بر كشور وى دست يابد . از ايشان مردى بود با نام : قصير پور سعد سعد پور قصير با كنيزى كه پيشگر جذيمه بود جفت شد و قصير بزاد . قصير ، دورانديش و خردمند بود و در چشم جذيمه از همه بالاتر بود . رأى رايزنان را نپذيرفت و گفت : - « رايى سست است و نيرنگى در ميان » و اين مثل شد . رايزنان با قصير و راى او بستيزيدند ، تا سرانجام به جذيمه گفت : - « به زبّاء بنويس : اگر راست گويى تو خود به نزد من آى . اگر نيايد ، تو نيز مرو ، و خويشتن را در دست او ميفكن ، كه پدرش را كشته‌اى و داغدارش كرده‌اى . » جذيمه راى قصير را نپذيرفت و گفت : - « تو را راى در تاريكى است نه در روشنايى روز . » و اين مثل شد . سپس ، خواهرزادهء خود عمرو را نيز بخواند و از وى راى خواست . عمرو ، وى را بر رفتن دلير كرد و گفت : - « مردم نماره كه قبيلهء من‌اند ، در آن جاىاند ، اگر تو را بينند با تو شوند . »

--> [ ( 1 ) ] افزوده از طبرى 2 : 758 .