محمد مهدى ملايرى

448

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

شگفت شد و گفت پناه مىبرم به خدا از آتش دوزخ ، و چون او را به عنوان شاه اهواز معرفى كردند و خواستند كه با او سخن گويد گفت تا وقتى كه اين لباس و زر و زيور بر او است با او سخن نگويم و آنگاه آن لباسها را از تن او درآوردند و پيراهن ساده‌اى از كرباس بر او پوشاندند . هرمزان در مدينه امان يافت و سپس به اسلام گرويد « 1 » و تا زمان مرگ در

--> - هرمزان را به آنها بخشيده است . و چون در اين اشعار تعريضى به مادر و خود آن مردان شده بود آنها به عثمان شكايت بردند و عثمان هم او را تنبيه كرد ضابئى سپس درصدد قتل عثمان برآمد و چون اين قصد او آشكار شد عثمان دستور داد او را به زندان افكندند و در زندان ماند تا مرد . عمير بن ضابئى كه در روز قتل عثمان شكمش را لگدمال كرد پسر همين ضابئى بود كه در زندان عثمان مرده بود . انساب الاشراف ، بلاذرى چاپ Jerusalem ، 1936 ، ج 5 ، ص 85 . ( 1 ) . دربارهء كيفيت امان يافتن هرمزان و نجات او از كشته شدن و اسلام او روايات مختلفى آمده است كه بدين‌نحو خلاصه مىشود : روزى كه هرمزان را در مسجد نزد عمر آوردند و عمر از او دليل پيمان‌شكنى او را پرسيد ، پيش از آن‌كه زيد كه مترجم فارسى بود حاضر شود مغيرة بن شعبه كه در عراق كمى فارسى ياد گرفته بود ترجمهء حرفهاى آن دو را عهده‌دار شد . وقتى كه مغيره گفتهء عمر را براى او ترجمه كرده كه سخن بگوى ، هرمزان پرسيده است : سخن مردگان گويم يا سخن زندگان ؟ و ظاهرا مقصود او اين بوده كه آيا همچون مردى كه محكوم به مرگ است سخن گويم يا همچون كسى كه زنده خواهد ماند . و در ترجمهء اين عبارت عمر اين مقصود را نفهميده و گفته است ، سخن زندگان . و آنگاه هرمزان گفتهء « اول سخن آن گويم كه تو مرا ايمن كردى و نتوانى كشتن . عمر گفت چرا ؟ گفت زيرا كه مرا گفتى سخن زندگان بگوى و مرا زنده كردى ! عمر گفت معاذ اللّه اين خير نيست ، معنى آن خواستيم كه سخن چنان گوى كه زندگان گويند نه آن‌كه ترا زنده دارم و نكشم » ؟ اين روايتى است كه در تاريخ طبرى ( ج 5 ، ص 2560 ) و بلعمى ص 316 ) آمده است . طبرى اضافه مىكند كه پس از اين حادثه عمر به مغيره گفت من تو را در اين زبان ( مقصود زبان فارسى است ) حاذق نيافتم . هيچ‌يك از شما را نديدم كه اين زبان را خوب حرف بزند و به دقايق آن وارد باشد . گرد نگرديد زيرا اعراب كم دارد ( 2560 ) . و همچنين در روايتى نقل شده است كه هرمزان در حضور عمر اظهار تشنگى كرد ، عمر آب خواست و چون آب براى او آوردند بيم زده مىنمود و از آشاميدن آن خوددارى مىكرد . چون عمر علت را جويا شد گفت مىترسم تا من به آشاميدن مشغول هستم مرا بكشند . عمر به او گفت تا وقتى آب را نياشاميده‌اى به تو آسيبى نخواهد رسيد . پس هرمزان آب را به زمين ريخت و گفت بنابراين من در امان هستم و عمر خواست نپذيرد . ولى بعضى از -