محمد مهدى ملايرى
285
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
چه حد مؤثر بوده است بايد تأمل و تحقيق بيشترى شود . ميرهوف بدون ترديد معتقد است كه انحطاط فلسفه در بغداد از قرن پنجم به بعد نتيجهء مبارزهء غزّالى با فلسفه و فلاسفه بود . مينورسكى هم در اينباره نظرى مشابه ميرهوف دارد . وى نظر خود را بدينعبارت بيان مىكند : « چيزى از درگذشت ابن سينا و بيرونى نگذشته بود كه حملهء جديدى شروع شد و موجب گرديد كه دوباره در اين منطقه وحدت حكومت ضمن يك نظام عام شامل به ضميمهء مذهب رسمى سنى باز گردد . هيچكس صفات برجستهء نظام الملك را در ادارهء مملكت و نيروى انديشهء غزّالى را منكر نمىتواند شد ، ليكن آنچه در اين مورد مهم است آن فرق فاحشى است كه بين نوع تفكر علمى و دليرانهء ابن سينا و بيرونى از يك طرف و بين نظريهء تقليدى و سنتگرايى غزّالى وجود دارد . فراموش نكنيم كه چگونه كار غزّالى به رد آراى فلاسفه و تسليم به روش آرامىبخش و وارستگى صوفيانه كشيد . » اين دوگونگى در طرز فكر به نظر مينورسكى نمايندهء دو عصر مختلف بود ؛ عصر قدرتنمايى فكر و انديشه كه با ابن سينا و بيرونى مىرفت كه پايان يابد و عصر سنتگرايى كه با غزّالى آغاز مىشد . اشاره به آراى ميرهوف و مينورسكى نه به منظور تأييد يا رد آنها ، بلكه بدينمنظور است كه معلوم شود چرا براى بيان علت يا علل سير نزولى انديشه در جهان اسلام پاى امام محمد غزّالى هم به ميان كشيده شده است . امام محمد غزّالى بدونشك يكى از انديشمندان بزرگ عالم اسلامى است . برداشت فكرى او در آغاز سير و سلوك معنويش بسيار نيرومند و قوى است و اينكه سير انديشهء او با همان قدرت كه شروع شده ادامه و خاتمه نمىيابد ، مطلبى است بسيار قابل تأمل كه شايد بتوان ريشههاى آن را در مجادلات مذهبى اين دوره كه به تدريج همه زمينههاى فكرى را تحت الشعاع قرار داده بود و همچنين در عوامل ديگرى كه در اين دوران بر عالم اسلامى حكمفرما بود جستوجو كرد و در هرحال اهميت اين موضوع به اندازهاى است كه بايد از جهات مختلف مورد بحث و بررسى دقيق قرار گيرد بىآنكه سختگيريهاى متعصبانهء محمود غزنوى و اثر