محمد مهدى ملايرى
41
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
روايت جهشيارى هم با صراحت بيشترى بيان شده ورود در خدمت ديوان و رسيدن به مقام دبيرى بوده كه طبق آيين آن زمان اختصاص به فرزندان كسانى داشته كه در همين طبقهء دبيران بودهاند ؛ و اين نكته كه مراد كفشگر دبيرى فرزندش بوده نه صرفا به مكتب رفتن و درس خواندن او ، از ابيات فردوسى در بيان گفتهء بزرجمهر به انوشروان و پاسخ او نيز نمايان است . « 1 » نوشتهء ابن بلخى هم بر
--> چو بىمايه گشتى يكى مايهدار * وزان آگهى يافتى شهريار ، چو بايست برساختى كار اوى * نماندى چنان تيره بازار اوى همان كودكش را به فرهنگيان * سپردى چو بودى از آهنگيان به هر برزن اندر دبستان بدى * همان جاى آتشپرستان بدى ( ج 7 ، ص 7 - 1986 ) و همچنين در زير عنوان « اندرز كردن اردشيرمردمان را » اين ابيات آمده : همه گوش داريد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا زمانى مياساى از آموختن * اگر جان همىخواهى افروختن چو فرزند باشد ، به فرهنگدار * زمانه ز بازى برو تنگدار ( ج 7 ، ص 1991 ) . ( 1 ) . آن ابيات چنين است : يكى آرزو كرد موزه فروش * اگر شاه دارد بگفتار گوش فرستاده گويد كه آن مرد گفت * كه شاه جهان با خرد باد جفت يكى پور دارم رسيده به جاى * بفرهنگ جويد همى رهنماى اگر شاه باشد بدين دستگير * كه اين پاك فرزند گردد دبير ، ز يزدان بخواهم همى جان شاه * كه جاويد بادا سزاوارگاه به دو گفت شاه اى خردمند مرد * چرا ديو چشم تو را خيره كرد برو همچنان بازگردان نَثَر * مبادا كزو سيم خواهيم و زر كه چون كفشگر بچه گردد دبير * هنرمند و با دانش و يادگير ، چو فرزند ما برنشيند به تخت * دبيرى ببايدش پيروزبخت ، هنر نايد از مرد موزهفروش * سپارد به دو چشم بينا و گوش ، به دست خردمند مرد نژاد * نماند جز از حسرت و سرد باد شود پيش او خوار مردمشناس * چو پاسخ دهد زو نيايد سپاس به ما بر پس از مرگ نفرين بود * چو آيين اين روزگار اين بود ( شاهنامه ، ج 4 ، ص 544 ) .