محمد مهدى ملايرى
198
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
ساخته بودند كه در حدود دويست و هشتاد سال دوام يافت . « 1 »
--> ( 1 ) . خلاصهء اين داستان به نقل از تاريخ قم چنين است : « عبد الله و احوص با قوم و قبيلهء خود در روز نوروز سال 94 هجرى كه يزدانفادار صاحب ابرشتجان از ناحيهء قم به نزهتگاهى در حوالى ابرشتجان بيرون آمده و مجلسى ساخته بود ، به آن ناحيه رسيدند . يزدانفادار ايشان را بسيار اكرام و تعظيم و ترحيب كرد و ايشان را فرود آورد به سرائى تزيين شده و هرچه بدان محتاج بودند از مأكول و ملبوس و مفروش براى آنها مرتب كرد و در سال 99 هجرى ديه ممحّان را براى مسكن ايشان نامزد كرد و دو سراى در آنجا يكى سراى مردى كه او را آزاد خرّه مىخواندند براى عبد الله و ديگر سراى مردى كه او را خرّبنداد مىگفتند براى احوص آماده كردند با همهگونه فرش و ظروف و آلات و امتعه ، و پس از آن يزدانفادار ديه جمكران را هم از ناحيه قم به اقطاع به ايشان داد و ايشان را مدد و معاونت نمود به گاوها و درازگوشها و تخم و ساير اسباب و آلات زرع . و در سال 102 هجرى كه عبد اللّه و احوص از كمى و اندكى چراگاههاى اشتران و اسبان و گوسفندان به يزدانفادار شكايت كردند يزدانفادار قريه فرابه را هم از ناحيت قم به اقطاع به ايشان داد و هميشه جانب ايشان مرعى مىداشت تا آنگاه كه در سال 114 بدرود زندگى گفت . ( ص 243 و 244 ) . در تاريخ قم آمده كه تا آنگاه كه يزدانفادار و خربنداد و وجوه و اشراف عجم كه با عرب عهد و پيمان كرده بودند زنده بودند بر عهد و ميثاق كه ميان ايشان بود مواظبت مىكردند ولى پس از آنها كه فرزندان عجم بزرگ شدند نظر كردند در عبد الله و احوص و فرزندان ايشان و كار و شغل ايشان كه هر روز قوت زيادتر و عدد بيشتر مىشد وضيعتها و املاك متملك مىشدند . فرزندان عجم چون چنان ديدند با خود گفتند : اگر اين قوم عرب برين شوكت و دولت بمانند بدين ناحيت غلبه كنند و به دست فراگيرند و زمام اختيار از دست ما بكشند . اگر ما تدارك قصه خود با ايشان نكنيم و فرصت غنيمت نشمريم هلاك شويم و برافتيم . پس پيغام فرستادند به عبد الله كه ما شما را نمىخواهيم و نمىخواهيم شما به ناحيت ما متوطن باشيد ازين ناحيت بيرون رويد . و چون عبد الله نپذيرفت آنها كودكان و بىخردان را بر آن داشتند تا سنگ و نجاست در سراى عبد الله مىانداختند و چون نسبت به او بىحرمتى مىكردند عبد الله از سراى خود به قريه فرابه نقل كرد و نامه نوشت به احوص كه در اصفهان بود احوص به شتاب بازآمد و چون گفتگوى آنان به نتيجه نرسيد احوص از آنها يك هفته مهلت خواست تا املاك خود را بفروشند و آنها نيز بدين امر رضايت دادند . چون پنج روز از مدت مهلت بگذشت اهل فرس را بدين ناحيت اتفاقا روزى بود كه آن را تعظيم مىنمودند و بزرگ مىداشتند و اجتماع در آن روز و اكل و شرب مبارك مىداشتند . و احوص را هفتاد بندهء درم خريده بود همه را بخواند و هريك را از ايشان ديه و سرايى بداد به شرط آنكه در شب صاحب آن سراى و ديه را بكشند و سرهاى ايشان بنزديك احوص آرند . هريك از مماليك هفتادگانه قصد آن ديه كردند -