محمد مهدى ملايرى

412

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

تاريخى مىرساند جايى آباد و با اسم‌ورسم و يكى از مناطق مهم نظامى و اقتصادى ايران و از چهارراههاى شناخته شدهء جهان آن روز بوده ، و اين جستجو براى يافتن اصل و تبار و نام‌ونشان بصره به همين‌صورت ادامه يابد . خواه ناخواه اين سؤال به ذهن مىرسد كه آيا اين محل در آن دوران اعتبار و آبادى خود و پيش از آن‌كه در زبان عربى بصره خوانده شود به چه نام خوانده مىشده ؟ اين سؤال از آن‌رو به خاطر مىرسد كه معمولا وقتى كسانى نخستين بار به جايى درخور شناسائى مىرسند آنجا را يا به نام خودش مىخوانند يا اگر نام آن داراى معنايى درخور ترجمه باشد آن را به زبان خودشان ترجمه مىكنند . اين راه‌ورسمى است معمول و متداول و نظاير آن تا كنون چندين بار در اين كتاب آمده و بصره هم از اين رسم كلّى خارج نيست . روايتى در اين‌باره از حمزهء اصفهانى از حسن اتفاق ، ياقوت در لابلاى اقوال مختلفى كه ارباب لغت و راويان عرب در معنى بصره ذكر كرده و نمونه‌هاى آن‌هم پيش از اين گذشت اين نام فارسى را هم آورده كه در انبوه آن اقوال و روايات گم شده و هيچ‌يك از آن لغت‌نويسان و راويان نه در گذشته و نه در حال بدان توجه نكرده‌اند « 1 » . وى در آنجا مطلبى را هم از حمزهء اصفهانى از شنيده‌هايش از موبدى زردشتى كه او را موبد پسر اسوهشت ناميده نقل كرده بدين مضمون كه « بصره شكل عربى شدهء بسراه است . زيرا اين سرزمين محل برخورد راههاى بسيارى بوده كه همه از اين‌جا مىگذشته‌اند و عربها آن را معرّب كرده بصره گفته‌اند » « 2 » .

--> ( 1 ) . نمونه گفته‌هاى ارباب لغت و راويان قديم عرب پيش از اين ذكر شد . به عنوان نمونه گفته‌هاى ارباب لغت معاصر عرب هم اين متن از المنجد در معناى بصره نقل مىشود : « البصرة مدينة على الشطّ الغربىّ من النّهر المتّكون من التقاء الفرات و دجلة . . . الأرض الغليظة ، و الطين العلك فيه حسى و حجارة رخوة فيها بياض . و بها سمّيت مدينة البصرة . » كه خلاصه و برگزيده‌اى است از آنچه گذشتگان در اين‌باره نوشته‌اند . و هيچ‌يك هم به روايت حمزهء اصفهانى توجه نكرده‌اند . ( 2 ) . معجم البلدان ، ج 1 ، ص 637 .