محمد مهدى ملايرى

238

تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )

خاندان ساسانى به خاندان خود منتقل سازند ، ولى هيچ‌يك از آن دو توفيق نيافتند تا بر دشواريهائى كه در اين راه داشتند چيره شوند و هردو سر بر سر اين سودا نهادند . بحران قدرت پس از انوشروان آنچه در اين‌جا بحران خوانده شد ، اگر بنا باشد براى آن نامى جامع‌تر برگزيد بايد آن را بحران قدرت ناميد ، بحرانى كه نه از جابه‌جا شدن قدرت بلكه از نابه‌جا افتادن آن به وجود آمده بود . قدرت ، بر خلاف نام آن‌كه از آن درشتى و صلابت مىتراود ، كاربرد آن براى اين‌كه از يك عامل پيشرفت و آبادانى به يك وسيلهء ويرانى و تباهى تبديل نگردد آن چنان ظريف و شكننده است كه تشخيص آن هوش و درايتى تمام مىخواهد و عمل بدان تشخيص هم به نيك‌نفسى و خيرانديشى فراوان نياز دارد و چنين است كه اگر قدرت در دست مردمى خردمند و آگاه و توانا قرار بگيرد نيروى محركى براى همهء پديده‌هاى نيك گردد و چون مردمى نابخرد و بدانديش و كينه‌توز بدان دست يابند جز ستم و زورگوئى و آشفتگى و پريشانى از آن برنخواهد خاست . پس از انوشروان در ايران چنين بحرانى روى داد . ايران پس از انوشروان كه خود داراى شخصيّتى توانا بود و دوران چهل و هشت سالهء سلطنتش را يكى از بهترين دوره‌هاى تاريخ اين كشور شمرده‌اند به فرمان‌روايانى نياز داشت كه چون او بتوانند با شخصيّت نيرومند خود سران و سرداران و بزرگان كشور را هم‌چنان در ادارهء امور مملكت به كار گيرند . هم آرامش را در درون كشور كه در زمان انوشروان بر قلمرو آن بسى افزوده شده بود حفظ كنند و هم همسايه‌هاى ناخشنود و كينه‌خواه را كه قدرت و هيبت انوشروان آنها را در آن سوى مرزها نگاه داشته بود هم‌چنان دور از مرزها نگه دارند . ولى پسر و جانشين او هرمز را چنان پايه و مايه‌اى نبود . او نه در عقل و تدبير همپايهء پدر بود و نه داراى شخصيّتى نيرومند و همسنگ قدرتى بود كه از او به ارث برده بود .