قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
55
تاريخ نگارستان ( فارسى )
و سرود گفت كه من تعجب نموده گفتم كه اين همه را از كه آموختهء گفت مدتى در خدمت اسحاق موصلى بودهام و اين همه هنرها را از او تعليم گرفتهام القصه چون آن روز را بشب رسانيدم قصد رفتن خانه كردم و صرهء زر در پيش او نهادم گفت غريب حاليست كه من ميخواهم آنچه دارم نثار تو كنم و تو داعيه دارى كه مرا غيرت احسان خود گردانى هيهات مصراع : فكر زاهد ديگر و سوداى عاشق ديگر است . [ 73 - واقدى با دوستش . ] 73 من مآثر الصداقة از واقدى مؤلف سير و اخبار كه در ايام مأمون در سنهء 207 سبع و مأتين رحلت نموده منقول است كه گفت من دو دوست داشتم كه يكى از آن جمله هاشمى بود و هرسه خود را كنفس واحدة تصور ميكرديم . حكمت : حكيمى را پرسيدند كه اصدقا كيستند گفت نفسى واحد در ابدان متفرقه . نظم : بسى دوستان را بود جان يكى * چو باران كه باشد در اجزاى ميغ و ناظر به اين معنى مضمون اين شعر جامى : من كيم ليلى و ليلى كيست من * ما دو روحيم آمده در يك بدن مردم بدوست در همهحال محتاجند در رفاهيت بنابر استلذاذ بحضور ايشان و مؤانست . و در هنگام شدت بنابر امداد و معاونت نظم : مرد را دوستان صاحبدل * زيور دين و زينت دنياست القصه در حينى كه افلاس من درجهء كمال داشت و در آن عيدى كه نزديك ما آمده بود مادر فرزندان به من گفت ما در شدت فقر ميتوانيم صبر كرد ليك دل من تحمل بينوائى اطفال ندارد چه همسالان ايشان در اين عيد جامهاى رنگارنگ خواهند پوشيد و اين بيچارگان با جامهاى دريده خواهند بود اگر ميتوانى تدبيرى كن تا محقرى بدست آورى و در وجه مصالح جگر گوشهگان مصروف دارى وى گويد كه سخن او در من تأثير كرده دو كلمه بدوست هاشمى نوشتم و ايمائى باحتياج كردم مصراع : بينوائيم و عيد ميآيد . چون رقعه به دو رسيد كيسهء سر به مهر نزد من فرستاد و آورنده گفت در اينجا هزار درم است اتفاقا هنوز سر او را نگشوده بوديم ديديم كه از دوست ديگر به همان مضمون رقعهء رسيد بيت : شد مدتى كه خستهء تيغ تحيرم * گر هيچ ممكن است مرا مرهمى فرست من آن كيسه را همچنان سر به مهر نزد او فرستادم و از شرمندگى فرزندان به خانه نرفته آنشب در مسجد بسر بردم و روز ديگر دوست هاشمى كيسه را همچنان سر به مهر پيش من آورده گفت بگوى كه وجهى را كه ديروز براى تو فرستادم چه كردى من صورت واقعه را با او در ميان نهادم وى گفت چون نوشتهء تو به من رسيد با آنكه غير از اين هيچ