قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

52

تاريخ نگارستان ( فارسى )

وزير هارون خلاف آن عمل كرده آنها را نزد محمد امين ببغداد فرستاد و مع‌هذا بنياد فساد كرده امين را بر آن داشت كه نام مأمون از خطبه بينداخت تا رسيد بدانجا كه رسيد چون مأمون بعد از امين بخلافت نشست ببغداد آمد و در پيدا كردن فضل كه در آنجا متوارى بود اهتمام كرد و شاهك سنديرا كه از زمرهء مخصوصان بود بدين مهم تعيين نمود شاهك بعد از چندگاه او را نزد مأمون آورد مأمون او را بخشود و كيفيت ايام اعتزال از او سئوال كرد فضل گفت در حين گريز و انزوا روزى از آن منزل وحشت‌آميز كه بودم بيرون رفتم و ميگريختم ناگاه در اثناى راه سوار و پيادهء به من دچار گشته پياده مرا شناخته سوار را خبر كرد و هردو قاصد من گشتند و من جوالى بطريق حمالان بر دوش داشتم آن را تحريك داده اسب سوار از من رميده او را بر زمين انداخت به قوت هرچه تمامتر بنياد دويدن كردم ناگاه ديدم عجوزى بر در سرائى نشسته پناه به دو بردم مرا به خانه درون برده بر بالاخانه نشاند مقارن اين حال آن سوار بدانسرا آمده كيفيت داعيهء گرفتن مرا با پيره زن بگفت و تأسف مىخورد چون اين حكايت شنيدم بيم آن بود كه از ترس هلاك شوم و در ان حال عطسهء زدم آنشخص آواز مرا شنيده از زن پرسيد كه آن كيست كه در بالاخانه است پيرزن گفت برادرزادهء من كه به سفر رفته بود اكنون از راه دور آمده است و از برهنگى برابر مردم نتواند آمد آنشخص گفت جامهء مرا ببر و درو بپوشان و او را بياور تا به بينم آن عجوز گفت منت دارم اما او بغايت گرسنه است اين انگشتر مرا ببازار بر و قدرى طعام بياور كه تناول كند و بعد از آن به خدمت تو آيد آنشخص از پى طعام رفت و پيره‌زن به بالا آمده گفت آنمرد گريخته تو باشى گفتم آرى گفت برخيز سر خود گير من از آنجا بيرون رفته سراسيمه ميگشتم تا آنكه بدر سراى عالى رسيدم يكدم جهت استراحت نشستم ناگاه او از پاى اسب شنيدم خود را بدهليز رسانيدم يك بار ديدم كه شاهك بدرون آمده نظرش بر من افتاد تعجب كرد از روى حيرت گفت نظم : يار در خانه و بگرد جهان * ما طلبكارش آشكار و نهان و ذالك فضل الله يؤتيه من يشاء گفت اى فضل اينجا چه ميكنى گفتم پناه به تو آورده‌ام شاهك مهربانى كرد و گفت بهرجا كه ميروى مختارى من از آنجا بيرون آمده به خانه تاجرى كه سالها در ايام دولت از من رعايت رفته بود رفتم و او بقدوم من خوشنودى نموده مرا در خانه نشاند و خود بدار الخلافه رفته شاهك را خبردار گردانيد و از سخنان سحر بيان بطلميوس است حكمت : هر كرا از خرد بهره باشد داند كه ظلام غمام و ظلم و محبت عوام زود درگذرست نظم : مردمى از سفله بدان استوار * كانهمه فتنه است سرانجام كار اينك شاهك مرا به خدمت آورده مأمون شاهك را استحسان نمود و گفت اگر شاهك