قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
46
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بيتاب شده بودم بالضروره بر اثر ايشان رفتم پس بدر سراى عالى رسيدم حاجب پرده بر داشت و مرا بطفيل آنجماعت باندرون گذاشت من آهسته در آنجا درآمده در گوشهء نشستم و از شخصى كه در پهلوى من بود پرسيدم كه اين منزل كيست و منشأ اين جشن چيست ؟ گفت اين خانهء فضل برمكيست و مناكحه واقع خواهد شد چون عقد منقضى شد خادمان طبقهاى زر نزد هركس نهادند بدستور به من نيز طبقى دادند بعد از آن قبالههاى ضياع و عقار ايثار كردند تا هركس قبالهء دريافته آنملك تعلق به دو داشته باشد از آن جمله دو قباله بدست من آمد آنگاه مجلس از هم ريخته قصد كردم كه بيرون روم ناگاه غلامى آستين مرا كشيده توقيف نمود با خود جزم كردم كه زرها و قبالهها را ميخواهد بستاند بعد از لحظهء مرا بنزديك فضل برد او اكرام كرد گفت ترا در ميان مردمان غريب ديدم خواستم كه شمهء از احوال تو معلوم كنم حال خود را بواجبى بيان كن گفتم نظم : مكن افسانهء ما گوش كه اين مايهء غم * حيف باشد كه بر آن خاطر خرم گذرد چون الحاح نمود من نيز قصهء پرغصهء خود را از آغاز تا انجام بر وجهى تقرير كردم كه او را رقت شد گفت حالا متعلقان تو كجايند گفتم در فلان مسجد گفت غم مخور كه آنچه دلخواه تست چنان خواهد شد پس غلامى را طلبيده در گوش وى چيزى گفت و تشريفى فاخر در من پوشانيد و آن روز تا شب با من صحبت داشت آن اثنا هرچند مبالغه نمودم كه خاطر بجانب فرزندان نگرانست مرا رخصت فرماى تا خود را بديشان رسانم كه غمخوارى جز من ندارند جواب داد كه چون ايشانرا در بيت اللّه گذاشته خدا كفيل ايشان است القصه آنشب را در صحبت او گذرانيده تا روز ديگر چون روز شد ديد كه خاطر من بسيار نگران فرزندان است خادمى همراه من كرده رخصت داد چون اراده كردم كه بجانب مسجد روم آنخادم مرا به راه ديگر برده بالجمله مرا بخانهء درآورد بغايت نزاهتافزا و دلگشا و فرزندان خود را آنجا ديدم از ايشان پرسيدم كه شما را بدينجا آورده ؟ گفتند ديروز جمعى آمدند و ما را بدينجا آوردند و اسبابى كه در اينجا مىبينى از فروش و اوانى و ما يحتاج و ساير ضروريات خانه همه را حاضر گردانيدند لاجرم شكر فضل الهى بتقديم رسانيده ملازمت برامكه را بر خود فرض دانستم نظم : خلق دعا گو ز پى فايده است * جاى لايلاف پس از مائده است اكنون اى خليفه اگر در اداى حقوق ايشان اندكى تهاون و رزم هر آينه بكفران نعمت موسوم گشته در دنيى و عقبى مخاطب و معاقب باشم چون رشيد فضيلت فضل از آن شخص شنيد ترحم به حال او كرده ويرا بنواخت و طبقچهء طلا كه پيش او نهاده بودند بجانب او انداخت پير زمين خدمت بوسيد و گفت هذا ايضا من بركة البرامكة و اين در ميان عرب مثل شده نظم : ايطفل دهر گر تو ز پستان حرص و آز * روزى دو شير دولت و اقبال برمكى