قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

451

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بكنند . در شب دوازدهم جمادى الثانيه كه گرفتار جنون خطرناكى بود در لشكرگاه فتح‌آباد ( نزديك خبوشان قوچان ) در شمال شرقى ايران بدست سركردگان قاجار و افشار كشته شد . آقا محمد خان 49 سال پس از او تاخت‌وتاز آغاز كرد و 17 سال پس از آن در 62 سال پس از تاج‌گذارى نادر بهمان‌گونه وسيله برانگيخت كه يارانش سلطنت ايران را به او پيشنهاد كنند . دو سال پس از آن واقعه و 52 سال پس از كشته شدن نادر در نزديكى شهر شوشى در شمال غربى ايران و نزديك همانجايى كه نادر تاج بر سر گذاشته بود هنگامى كه گرفتار جنون شده بود بدست چاكران خود كشته شد و نادر شاه در بيست و هشتم محرم 1100 بجهان آمد و هنگام قتلش شست سال و چهار ماه و 12 روز زندگى كرد . آقا محمد خان در 1155 بجهان آمده و چون كشته شد نزديك شست و سه سال داشت . شعر : فرمان بر خداى و نگهبان خلق شد * اين هردو قرن اگر بگرفتى سكندرى عمرى كه ميرود بهمه‌حال جهد كن * تا در رضاى ايزد بيچون بسر برى [ 757 - خان قاجار تنها سپاه را خشنود داشتى ] 757 من الخصائل آقا محمد خان بجز خشنودى سپاه خود كه از مردم چادرنشين ايران بودند در آسايش طبقات ديگر مردم كوششى نداشت . تا بشاهى نرسيده بود با دشمنان خود مدارا مىنمود . با زيردستان خود بدرفتارى ميكرد تنها با حاج - ابراهيم شيرازى سازگار بود و بيشتر كارگزاران خود را جريمه ميكرد و يكى را به ديگرى مىفروخت و كسى را در برابر پولى كه داده بود بر دارايى و زندگى ديگرى چيره مىكرد پيش از آنكه حاج ابراهيم را بوزارت برگزيند در زمانى كه ميرزا شفيع مازندرانى كه بعد صدر اعظم شد در دستگاه وى بود خواست پولى از ميرزا شفيع بستاند . يكى از چاكران حاج ابراهيم در مجلس عام شال را كه نشانهء منصب او بود از كمر ميرزا شفيع بازكرد و به گردن وى انداخت كه نشانهء سرشكستگى بود و بدين‌گونه او را بخانهء حاج ابراهيم كشيد . حاج ابراهيم چون مرد زرنگى بود بخوشروئى با او رفتار كرد و به او گفت كه اين كار بدست آقا محمد خان شده است . سرانجام چون ميرزا شفيع هرچه كوشيد نتوانست آن پول را كه آقا محمد خان خواسته به‌پردازد حاج ابراهيم بازماندهء آن را از خود داد و ميرزا شفيع رها شد و دوباره به كار گماشت . شعر : زرطلبان را نبود غير رنج * مورخور و مار به بالاى گنج با ايل قاجار كه وى را بپادشاهى رسانده بودند نابكارى كرد و سران دولو را كه بيش از همه خدمت‌گذارش بودند واداشت كه خانوادهء خود را به تهران بياورند و سپاهى