قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

431

تاريخ نگارستان ( فارسى )

آن اندازه به او زندگى دهاد كه صد زين زركوب به خود ببيند و من يقين دارم كه از دعاى آنزن بود كه من به اين دولت رسيدم شعر : فرياد پيرزن كه برآيد ز سوز دل * كيفر برد ز حملهء مردان كارزار سيصد هزار بار از آن سخت‌تر زند * ضربت كه شير شرزه و شمشير آبدار [ 725 - استحضار كريمخان از حال مردم . ] 725 لطيفه كريمخان هنگامى كه از مشاغل سلطنتى فراغتى يافتى از حال وضع افراد مردم استخبار كردى نقل است روزى از لرى از ايل زند پرسيد ماهى چند بار گرمابه ميروى بيچاره كه هرگز نام گرمابه نشنيده بود پرسيد كه گرمابه چه‌چيز است خان فرمود كه : جائى است كه مردم براى دفع كثافت بدن آنجا در آب مىروند تا خود را شستشو داده باشند لر از خان پرسيد شما هرچندگاه بگرمابه ميروى ؟ خان گفت ماهى يك بار لر بخنديد و گفت معلوم مىشود جناب خان مرغابىست و گرنه آدمى اينهمه در آب نمىرود كريمخان پرسيد پس شما هرچندگاه خود را شتشو ميدهيد ؟ گفت دو بار . يك بار كه بجهان مىآئيم و يك بار كه از جهان مىرويم . شعر : بد نه نيك است بىخلاف و ليك * مرد خالى نباشد از بد و نيك [ 726 - شياد و كريمخان . ] 726 ايضا روزى مردى نابكار خدمت خان زند رسيده عرض كرد زنى به شرط دوشيزه بودن بنكاح خويش درآوردم در شب زفاف بيوه بودمى خواهم او را در خانواده‌اش رسوا نمايم تا ديگر مردم چنين تدليس‌ها نكنند خان از روى شفقت به او مشتى زر داد و گفت از جوانمردى دور است كه آبروى او را برى با اين زر دل خوش دار مرد او را سپاس گفته برفت ديگرى اين داستان بشنيد خدمت خان آمد و گفت زنى به شرط دوشيزه گرفتم بيوه درآمد ميخواهم او را رسوا كنم خان دريافت براى سود خود تدليس مىكند گفت ايفرزند امسال همهء دوشيزگان در شب زفاف بيوه از كار درآمده‌اند صلاح در آنست كه با وى بسازى . [ 727 - بازرگان و كريمخان . ] 727 حكايت روزى بازرگانى به بارگاه كريمخان آمد و فرياد برآورد كه ايخداوند بنده‌اى بازرگانم و به سفر رفته در بيابان خفته بودم ناگاه دزدان مال التجارهء مرا ربودند كريمخان گفت هنگام ربودن چه ميكردى گفت در خواب بودم خان زند گفت چرا در خواب بودى تا كالايت ببرند ؟ بازرگان گفت پنداشتم كه خداوند روى زمين بيدار است و پاسبانى كالاى من مىكند هرگاه ميدانستم خفته هرگز نمىخوابيدم خان زند از اين سخن متأثر شد در دم دستور داد تا مال او را از دزدان دست آورده به دو تسليم كنند . شعر : چشم گيتى تويى مرا در خواب * فرصت از دست ميرود درياب اگر اين بنده را تو گنجورى * مرك از او بازدار و رنجورى