قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

410

تاريخ نگارستان ( فارسى )

[ 691 - گرفتارى عادلشاه . ] 691 من سوء العاقبة چون عادلشاه افشار بخراسان بر سرير شاهى متمكن شد براى جلب دلها به خود ، دست باسراف گشاده آنچه را كه نادر شاه بسالهاى دراز از كشورهاى مختلف بدست آورده بود همه را بباد داد با وصف آن هيچكس بپادشاهى او رغبت نشان نمىداد از اينرو سلطنتش دوامى نكرد و بر محمد قليخان كه در قتل نادر شاه ساعى بود خشمناك شده او را بگرفت و در بند كشيد و به خاتونان حرم‌سراى نادرى سپرده تا او را پاره‌پاره كردند . ابراهيم خان برادر عادلشاه كه از طرف او حكومت عراق داشت جهت نقار ، با وى جنگيده و چون گروهى از سپاه عادلشاه در جنك با برادرش از او روىگردان شده بودند از اينرو شكست يافت و گرفتار شد ابراهيم خان دستور داد تا در چشم عادلشاه ميل كشيدند . و چون ابراهيم خان ميدانست مردم با وى و سلطنتش بجاى عادلشاه موافق نيستند بلكه راغب بشاهرخ مىباشند از اينرو صلاح در آن ديد كه شاهرخ و خزانه را بدست آرد اما تقدير چيز ديگرى بود با همهء اين گرفتاريها و سرگرانيها خود را چند روزى پادشاه ناميد . اما شاهرخ سرانجام پيروز شد و عادلشاه را بكشت و جهان چند روزى بكام وى گرديد . شعر : در اين فيروزه كاخ دير بنياد * عجب غافل نهادست آدميزاد نباشد دأب او نعمت‌شناسى * نداند طبع او جز ناسپاسى بنعمت گرچه عمرى بگذراند * نداند قدر آن تا درنماند [ 692 - خزانهء نادر شاه در كلات . ] 692 من الوقايع در تاريخ خسروان گويد : چون همهء اندوخته‌هاى نادر با زادگانش در كلات بودند عادلشاه ابراهيم خان برادر خود را بدانجا فرستاد چون شب برآمد ابراهيم خان بدانجا رسيد و ديد بختش يارى كرده نردبانى كه از ديوار براى آب آوردن گذاشته بودند فراموش كرده برنداشته‌اند وى نيز با همراهانش از نردبان بالا رفته باندرون شتافتند و همه زادگان نادر را با اندوخته‌هاى وى بچنك آورده پانزده تن از فرزند زادگانش را هم آنجا بكشتند و سه پسر و يك پسرزادهء نادر را در مشهد بنزد عليقلى خان آوردند وى نيز امامقلى ميرزا و نصر اللّه ميرزا را بكشت و شاهرخ ميرزا را كه جوانى پانزده ساله و دخترزادهء شاه طهماسب بود به پنهانى نگاه داشت براى آنكه اگر مردم ايران وى را بشاهى نخواهند از زادگان نادر و شهرياران صفوى كسى را در دست داشته باشند كه بنام او كشور رانند . گويند در يكروز پانزده كرور از آن اندوخته‌هاى نادر را بمردم بخش كرد و برادر خود ابراهيم خان را سردار لشكر كرده بعراق فرستاد و كار كشور را به حسين على خان معير - الممالك و سهراب خان گرجى كه از بندگانش بود سپرد و خود به كار باده‌نوشى و خوش‌گذرانى