قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
22
تاريخ نگارستان ( فارسى )
غزنوى فرستاد از خواص آن جانور يكى آن بود كه هرگاه طعام مسمومى در مجلس حاضر شدى اشك از چشم آنمرغ جارى گشتى و از غرايب آنكه قطراتش بسان سنك منعقد گشتى و خاصيت سنگ مزبور آن بود كه چون آن را تراشيده بر جراحتها نهادندى التيام يافتى . [ 13 - سليمان عبد الملك با خالد برمكى . ] 13 ايضا سليمان از خالد پرسيد كه هيچ چيزى از اين طرفهتر ديدهاى گفت آرى روزى والى نخشب در كنار جيحون نشسته بود نگين انگشترش كه ياقوتى بود آبدار از دستش در آب اوفتاد حاضران بر خوبيش اظهار ندامت كردندى گفت باكى نيست و در ساعت خازنرا طلبيده گفت فلان صندوقچه را بياور چون خازن صندوقچه را حاضر كرد وى از آنجا ماهئى بيرون آورده در آب انداخت و بعد از لمحهء ماهى آن دانه نفيس را بدهن گرفته بيرون آورد سليمان از استماع اين حكايت تعجب نمود قاصدى نزد حاكم نخشب ارسال داشته و آن را استدعا نمود چون قاصد عود نموده و ماهى را همراه آورد صدق كلام خالد بوضوح پيوست . [ 14 - شاه جوهران و خاصيت آن . ] 14 تمثيل مؤلف تاريخ قوام الملكى گويد كه جوهرى هست كه آن را شاه جوهران گويند خاصيتش آنست كه چون مقناطيس جذب جواهر كند اگر در دريا فروگذارند جواهرى كه در آن حوالى باشد با خود بيرون آورد منقول است كه از خسرو پرويز انگشترى ياقوت در دجلهء بغداد اوفتاد به اين تدبير آن را بيرون آوردند . [ 15 - هشام بن عبد الملك اپير . ] 15 و من بدايع المناظرات در تاريخ احمد اعثم كوفى مسطور است كه روزى هشام بن عبد الملك كه بزشتى مشهور بود به شكار رفته در آن اثنا نظرش بر غبارى افتاد كه در شارع عام ساطع شده بود ملازمانرا توقف داد و با يكنفر غلام رفيع نام بدانسوى توجه نمود و آن خود قافلهاى بود كه از ولايت شام بكوفه ميرفت هشام را در آنميان نظر بر پيرى افتاده روى به دو آورده پرسيد كه از كجا و از كدام قبيلهء ؟ پير گفت از كوفهام ليك از دانستن حسب و نسب من ترا چه فايده ؟ هشام گفت سبب اخفا معلوم شد چه شرمت مىآيد كه از نسب ناپسند خود ما را خبر دهى پير گفت من مردىام از قبيلهء حكم و با قبيله عكك نيز قرابتى دارم هشام گفت اللّه اللّه چه شكرها واجب است بر آنكس كه اين نوع نسب را پنهان دارد پير گفت نسب ما اگر خوب است و اگر بد معلوم كردى بارى شما از نسب عالى خود شمهء بيان فرمائيد هشام گفت اصل ما از قريش است پير گفت قريش را طوايف بسيارند و بمقتضاى و جعلناكم شعوبا قبايل را شعب بيشمار . عالى و سافل عالم و جاهل در ميان ايشان هست تو از كدام شعبهء گفت از معارف بنى اميهام پير خندان شده بر زبان آورد . شعر : شراب عشق عجب شورشى بجان آورد * كه هرچه در دل من بود بر زبان آورد مرحبا يا اخا بنى اميه نيك رفتى كه مرا بر حال خود آگاه گردانيدى و بر جلالت نسب و طراوت حسب خود حاضر ساختى ترا باوجود اين چشم شهلا و طلعت و طلاقت لسان و حلاوت بيان چه شود كه بر مردم طعنه نزنى خواجه حسن : دارى جمالى بىبدل حسنى به بىمثلى مثل * خال و خطى بس بلعجب چشم و لبى فرمود كى ؟