قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

401

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كه دست وى را زخم كرده و اسبش نيز تلف شد گويا نادر شاه از روزيكه در جنگل مازندران بوى تير انداختند از پسرش رضا قلى بدگمان شده بعد از بازگشت او را خواسته چون حاضر شد دستور داد تا دو چشمش را كندند ليك ميرزا مهدى خان مؤلف جهانگشاى نادرى گويد : كه نيكقدم نام غلام دلاور تا يمنى باغواى پسر دلاور مرتكب اين عمل شد پسر دلاور كشته شده و غلام را نيز كور كردند . شعر : بايد كه قهر و لطف بود پادشاه را * ورنه ميسرش نشود حل مشكلى وقتى بلطف گوى كه سالار قوم را * با گفتگوى خلق ببايد تحملى وقتى بقهر گوى كه صد كوزهء نبات * گه‌گه چنان به كار نيايد كه حنظلى [ 677 - انكار رضا قلى از عمل خود . ] 677 حكايت يكى از مؤرخين فرنگستان كه دو سال بعد از تير خوردن نادر شاه در ايران بود گويد كسى كه در جنگل بنادر تير انداخت به تحريك رضا قلى ميرزا مرتكب اين عمل شد و رضا قلى ميرزا اگرچه رشادت و شايستگى سرورى داشت اما سخت‌گير بود و ستمكار بدليلى كه هنگامى كه نادر شاه به هندوستان رفته بود و خبر مرگش در افواه افتاده رضا قلى فورا نام پادشاهى بر خود نهاده و شاه طهماسب صفوى را كه در سبزوار در بند بود بكشت . اينها همه دلالت ميكرد بر تهور و بىباكى و سفاكى او . اما در قتل طهماسب اختلافست بيشتر اهل تاريخ معتقداند كه اين كار به حكم نادر شاه بود . خلاصه آنكه چون نادر شاه از كار پسر خود رضا قلى آگاه شد و جرم او متيقن گشت در كمال نرمى و مهربانى با وى گفت كه اگر به گناه خويش اقرار كرده و از كرده نادم شود او را عفو خواهد نمود گويند رضا قلى را غرور جوانى كه با سفاهت نادانى يار بود از اعتراف بگناه بازداشت و سخنان درشت گفتن آغاز نهاد لاجرم به كيفر اعمال خود برسيد آرى . شعر : فرزند عاق ريش پدر گيرد ابتدا * فحل بوزينه دست بمادر زند نخست اينست وضع گردش دوران و چاره نيست * اين ناخنه بديدهء ايام در برست [ 678 - پشيمانى نادر شاه از عمل خود . ] 678 حكايت ميرزا مهدى خان مؤرخ نادر شاه را عقيده بر خلاف آنچه نوشته شده بود چنان كه گويد : نادر شاه باغواى بدگوهران فريب خورده و به اين عمل زشت اقدام كرد و بعدا پشيمان شد در حالى كه پشيمانى سودى نداشت : شعر : حذر كن زانچه دشمن گويد آن كن * كه بر زانو زنى دست تغابن گرت راهى نمايد راست چون تير * از آن برگرد و راه دست چپ گير چنان كه يكى از پزشگان فرنگستان كه در پايان زندگى نادر شاه ملازم وى بودى گويد : بيگناهى رضا قلى ميرزا ثابت شد و نادر شاه چنان از كردهء خود پشيمان گشت كه