قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
344
تاريخ نگارستان ( فارسى )
ارباب فضل و انشاء بر آنها آفرين و ثنا ايثار فرموده قلمى نمودند بعد از آن روز چهارشنبهء بيست و ششم جمادى الاولى سنهء 825 خمس و عشرين و ثمانمأة وقتى كه جميع خواص و عوام از خرد و بزرك حاضر بودند از ابتداى طلوع تا هنگام غروب چهار حكايت كه چهار بزرك نقل فرمودهاند در چهار بحر خمسهء نظامى كه مجموع دو هزار بيت است مشتمل بر غايت سلاست و نهايت براعت در سلك نظم كشيد و به خط نستعليق بر وجهيكه مقبول طبايع استادان مطاع بود بقيد كتابت درآورد با آنكه تمامى سازندها و خوانندها و نقارهچيان معركه را گرم داشتند اصلا از آن اصوات مختلفه فتورى در حواس او نشده مع هذا باداى صلاة پيشين و پسين بشرايطها نيز قيام نمود لاجرم اين بيت نقش نگين آن نادرهء روى زمين بود . بيت : يكروز بمدح شاه پاكيزهسرشت * سيمى دو هزار بيت گفت و بنوشت از اين طرفهتر آنكه چون خبر جوع و لوع او در اكل طعام شيوع يافت دو حريف ظريف بر سر آنكه بيست من خرما مىتوانند خورد يا نه گرو بستند و بيست من خرما برداشته نزد او رفتند از قضا مولانا را در آن روز اندكى بيمارى روى نموده صاحب فراش بود چون منشأ آمدن ياران دانست گفت خرما را پيش فراش من نهيد تا ببينم كه چون مىشود بعد از آن دست از زير لحاف بيرون آورده مشتمشت در دهان ريخته مىخورد بعد از آنكه تمام شد از حريفان پرسيد كه شما با هسته شرط كرده بوديد يا بىهسته ايشان گفتند خرما را كسى با هسته نميخورد گفت به همه حال من با هسته خوردم كه تا ميانهء شما نزاع نشود . [ 573 - حكايت معروف بغدادى . ] 573 حكايت آوردهاند كه مولاناى معروف بغدادى كه جوانى خطاط و مستعد بود از سلطان احمد جلاير روگردان شده باصفهان نزد ميرزا اسكندر بن عمر شيخ آمد ميرزا در رعايت او مبالغه نمود و او را در كتابخانهء خاص خود جاى داد و اين شعر در تتبع شعر سلمان از اوست . بيت : ز ترك چشم تو هر تير غمزه كامد راست * درون سينه نشست آنچنانكه دل ميخواست و ميرزا در آنولا كتابتى به او فرموده مقرر شد كه هرروز پانصد بيت كتابت نمايد و از حكم ميرزا تخلف نكردى و مولانا دو روز رفت كه كتابت نكرده بود ميرزا سبب پرسيد وى گفت ميخواهم يكروز هزار و پانصد بيت كتابت نمايم لاجرم ميرزا در ميدان مجلسى آراسته و خاص و عام در آنجا حاضر بودند و مولانا از بام تا شام هزار و پانصد بيت در غايت لطافت نوشت . [ 574 - بسيار خوارى سليمان عبد الملك . ] 574 حكايت گويند سليمان بن عبد الملك روزى به وزن صد رطل طعام خوردى و در يك دفعه سى بره با نان و بسيار بودى كه مرغ بريان گرم پيش