قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
332
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 552 - داستان هندوستان . ] 552 داستان هندوستان و هم وى گويد كه جناب شاهرخى حاوى اوراق عبد الرزاق بن اسحاق سمرقندى را در غرهء شهر رمضان سنهء 845 خمس و اربعين و ثمانمأة برسم رسالت نزد شاه بى جا نكرد فرستاد و غرايبى كه در آن سفر ملاحظه نموده بود مرقوم گردانيده شرح ميدهد كه بيجانكرد شهريست در غايت عظمت و بسطت هفت حصار و قلعه گرد يكديگر كشيده و گرداگرد حصار اول در عرض و پهنا همهجا سنگها بقد آدمى نصفى در زمين و نصفى در بيرون بنزديك هم محكم كردهاند و خانهء پادشاه ميان حصار هفتم است و از دروازهء حصار اول كه جانب شمالست تا دروازهء جنوب دو فرسخ شرعيست و از دروازهء شرق تا غرب مثل اين و وسعت ملك اين پادشاه از سرانديب است تا كلبركه و از مليبار است تا بنگاله و قريب هزار فرسنگست و پادشاه را راى گويند و حكما را براهمه خوانند و در درگاه پادشاه آبهاى بسيار و جويهائى از سنگ تراشيده واقعست و بر دست راست ايوان پادشاه ديوانخانهء بغايت عظيم بر شكل چهل ستون و در پيش وى كرسئى بلند زياده از قامت آدمى بستهاند سى گز در طول و شش گز در عرض و دفترخانه و نويسندگان آنجا ميباشند و دفتر ايشان دو نوعست يكى برك جوز هندى كه دو گز درازى و دو انگشت پهنا دارد و بقلم آهن نقش و نوع ديگر سنك نرمى دارند همچون قلم تراشيده و بر صفحهء مينويسند و از آن سنك رنك سفيد بر اين صفحهء سياه مىآيد و بسيار ميماند و اين دفتر معتبر باشد و در ميان چهل ستون خواجه سرائيكه او را دمامك گويند بر متكاى استقلال در ديوان نشيند و در پائين متكا چوبداران بسيار صف كشيده ايستادهاند و هركس را كه مهمى باشد بميان چوبداران آمده محقر تحفهء گذرانيده روى خود بر زمين نهد و برخيزد و مدعاى خود عرض كند و دمامك بقاعدهء كه عدالت آنجاست حكم كند و ديگر كسى را مجال سخن نباشد و چون دمامك از ديوان برخيزد چند چتر ملون پيشاپيش او مىبرند و نفير ميكشند و از دو طرف مداحان دعا ميكنند و تا پيش پادشاه هفت جا دربان نشسته است چون دمامك روان شود بر هر درى حشرى از او بازمانند مرتبهبمرتبه چنان كه از در هفتم دمامك تنها بدرون رود و مهماترا عرض كند و بعد از زمانى بيرون آيد و در قفاى بارگاه پادشاه منزل دمامك باشد و در دست چپ خانهء پادشاه ضرابخانه است و تمامى زرهاى ممالك در آنجا مسكوك گشته برات ارباب حوالات بر آنجا نويسند و در برابر ديوانخانه فيلخانه است و طريق گرفتن چنانست كه در راهى كه به آب خوردن ميروند چاهى گشاده فروبرند و سر چاه را بخس و خاشاك پوشند و چون فيل به آب خوردن رود در آنجا افتد و تا سه روز هيچكس گرد آن فيل نگردد بعد از آن شخصى آيد و چند چوب محكم بر او زند ناگاه كسى ديگر آيد و آنشخص را دور اندازد و چوب را گرفته پرتاب كند و قدرى علف پيش او ريزد و بازگردد و چند روزى بدين و تيره عمل كند تا با شخص دوم انس گيرد و او بآهستگى نزد فيل رود و ميوها كه مرغوب فيل باشد پيش او برد و او را به