قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

322

تاريخ نگارستان ( فارسى )

ميانهء سلطان و قرايوسف تركمان كار بستيزه رسيد وى بر سلطان غالب آمده او را بقتل آورد اينخبر كه بسمع ميرزا شاهرخ رسيد از خواجه پرسيد كه هيچ شعر بواسطهء يار عزيز بستهء گفت اين رباعى را بخاطر رسانيده‌ام و عملى بر آن ترتيب داده به خدمت ميرزا گذرانيد . بيت : عبد القادر ز ديده هردم خون ريز * با دور سپهر نيستت جاى ستيز كان مهر سپهر خسرويرا ناگاه * ( تاريخ وفات گشت قصر تبريز ) بيكن خواجه در يكى از مصنفات خود آورده كه در شهر شعبان سنهء 779 تسع و سبعين و سبعمأة در تبريز پادشاه زمان سلطان حسين ميرزا بن شيخ اويس ايلكانى ميفرمود كه كسى باشد كه هرروز نوبتى ترتيب نمايد استادان عصر بتخصيص خواجه رضى الدين رضوانشاه متفق اللفظ و المعنى گفتند كه اين ممكن نيست و از جملهء محالاتست حقير گفتم ممكن است بر سر اين ، خواجه صد هزار دينار گرو بست و در آن باب وثيقهء نوشت و پادشاه گواهى خود به آب زر بر آن رقم نمود و خواجه شيخ كهكى و قاضى شيخعلى صالحى و امير زكريا خط بر آن نهاده و اشعار را بر پادشاه و شيخ خواجه سلمان عرضه داشتم خواجه رضوانشاه صد هزار دينار زر و دختر خود را بنكاح شرعى بخانهء بنده فرستاد . [ 544 - داماد شدن فرزند امير تيمور . ] 544 من نوادر العرس امير بيمانند چون از يورش هفتساله بازپرداخت و سمرقند را بتجديد بقدوم شريف مشرف ساخت خواست كه بموجب حديث تناكحوا تكثروا خانوادهء خانزادگان را در سلك ازدواج يكديگر كشد بنابراين خان‌گل را كه در دو فرسنگى سمرقند است بواسطهء مجلس جشن اختيار فرموده مضرب خيام مسرت انجام گردانيد و جارچيان به اطراف ممالك رفته حكام و سرداران آفاق را در آن محل بزرك حاضر گردانيدند و بعضى از دولتخواهان بعرض رسانيدند كه اگر ميرزا شاهرخ از خراسان و ميرزا پير محمد جهانگير از غزنين و كابلستان خواسته شوند دور نيست امير فرمود كه طلب شاهرخ صلاح نيست اما پيرمحمد را بخواهند بالجمله در غرهء ربيع الاول از خان‌گل تا دامن‌شودار و يالقوز آغاج كه قريب ده فرسنك مىباشد طناب در طناب پيوستند و سرادقات و پردهء خاصه صاحبقران يكفرسنك بود و در اندرون خيمه و خرگاها اتاق بسيار بود از آن جمله خرگاه دويست و دوازده پاى عالم‌آراى كه بيرونش از پارچه‌هاى هفت رنك و درونش از مخمل الوان و طنابش از ابريشم و ستونهايش از چوب صنوبر منقش به طلا و لاجورد و گوش‌هايش از طلا بود و گروه انبوه فراشان آن را در عرض يكهفته برپاى مىكردند و از اعجوبهء روزگار بود و آن دويست و دوازده پاى چنان وسيع بود كه ده هزار كس بفراغت در سايه‌اش مىنشستند . نظم : هزاران آفرين بادا بر آن فراش چابك‌دست * كه كرد اين خيمه زرين طناب بيستون برپاى