قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

275

تاريخ نگارستان ( فارسى )

برو برو كه تو دارى فراغتى از ما * بيا بيا كه مرا نيست طاقت هجران و از خلو مكانش خود را بانواع تحسر ملامت كرد بيت : هست بىبالش تو صدر وزارت خالى * هست بيحشمت تو كار ممالك مختل و آن نوشته را توسط بحرى فراش نزد او فرستاد لاجرم خواجه ارادهء رفتن كرد كيا كه از جملهء اذكيا بود از روى خيرخواهى به دو گفت كه او چون ترا از پيش من نميتواند برد بالضروره دست در خدعه زده ميخواهد كه ترا بدين وسيله بچنك آورد اما بيت : بهتر آن باشد كه چون مرغان و دام * دور تر باشيد از هم و السلام ليك چندان حب منصب و جاه در دل وزارت پناه زور آورده بود كه بموجب حب الشىء يعمى و يصم . مصراع : من گوش استماع ندارم لمن يقول در اين قضيه ديدهء بصيرتش بغبار ادبار پوشيده شده بود حكمت : از گفتار حكمت آثار حكيم كوشيار است هركه طالب چيزى باشد عيب آن بر او پوشيده گردد نظم : جاهل‌آسا جاه دارى در سر و كامل مدام * جاهلت خواندند كامل چون ترا جا هست كام القصه آن خودرأى سخن كيا را چيزى نشمرده برفاقت بحرى فراش قدم در آن درياى بلا نهاد و چون فراش مذكور خبر وصول خدمت دستور بدان غدار غيور رسانيد در دم حكم بقيد او نموده او را بقلعهء النجق فرستاده او را و دلو جوهر را بقلعه اموك كه در حوالى قلعهء آنست هردو را بموسى خنجى كوتوال آنجا سپرد . مجملا موسى مورد خواجهء بيهمتا را بتعظيم و تبجيل تلقى نموده در رعايت و ملاحظهء او يد بيضا نمود آخر آن طرفه نهال و آن بزرك اديم المثال غمخوارى اشرف بخاطر رسانيده دو كلمه به دو نوشت كه موسى در باب حفظ و حراست قلعه مجاهده نميكند مبادا كه از اشرار و اكراد و الوار كه در اينحدودند ضررى لاحق شود اشرف كه بر آنمعنى اطلاع حاصل كرد موسى را خواسته بىسببى ويرا در معرض خطاب و عتاب درآورد و آن دردمند بيگناه پرسيد كه از من چه واقعشده كه مستحق اين عذاب گشته‌ام ؟ اشرف نوشتهء خواجهء حق‌شناس را نزد او انداخت موسى سوگند خورد كه در اين ماده بيگناهم و اگر بالفرض پيش از اين مساهله واقعشده باشد من بعد نكنم اشرف را بر او ترحم آمده بدستور بكوتوالى قلعهء مذكور موسى را فرستاد و در اين نوبت خواجه را خدمت بر اصل نموده بنابر غايت تعذيب او را در گنبد تنك و تاريك . مصراع : چون گلوگاه ناى و سينهء چنك كرده درش را برآوردند بيت : در اين گنبد بنيكى بركش آواز * كه گنبد آنچه گوئى گويدت باز