قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

8

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بشير آن سگ پروردم چون اين . دو حكم بوقوع انجاميد ملك را اضطراب پيدا شده بجانب مادر شتافت و سر آن قضيه را استكشاف نمود بعد از اصرار بر انكار چون ملك زنهار داد شرح ماجرائى كه ميان او و مطبخى گذشته بود بر وجهى تقرير نمود مصراع : ( كه از آن سركار گشت عيان ) بعد از آن ملك بوثاق آن سه يگانه آمده بتقريبى ماجراى مذكور را در ميان آورد و جوانان چون علاجى به غير اقرار نديدند از آن سه يكى گفت كه كيفيت بادهء مدام راحت است نه اندوه و ملالت چون از اين شراب جرعه‌اى آشاميدم كيفيتى به غير از غم و الم نديدم پس معلوم شد كه شراب را خلاف خاصيت عمل كردن جز اين نتواند بود كه تاكش از خاك ارباب هلاك حاصل شده باشد ديگرى گفت كه چون لقمه‌اى از گوشت اين بره تناول نمودم لعابى از آن در دهن من درآمد و نيز استخوان پهلويش به استخوان سگ شبيه بود در دلم گذشت كه گويا اين بره بشير سگ پروريده شده است و آن يك از كمال خجلت و انفعال بيان كرد كه همواره در اين مدت چيزى به غير از حكايت آش و نان در خدمت سلطان استماع نيفتاد خسرو : ماندت هيچ ره سخن به زبان * كه نبود اندر آن حكايت نان كرد روشن فراستم بضمير * كز خمير است نسبتت نه سرير پس پادشاه آن جوانان را رعايت بسيار كرده و نصفى از ملك خود بايشان واگذاشت و بهر كدام از حرم دخترى داد و عذرخواهى بسيار كرد . [ 2 - در حالات ابن سينا . ] 2 تمثيل [ 2 - در حالات ابن سينا . ] در حينى كه شيخ ابو على سينا در اصفهان بود علاء الدوله ابو جعفر بن كاكويهء ديلمى والى آنجا نسبت به دو در مقام تعظيم بوده اصناف رأفت و مكرمت بتقديم رسانيدى تا آنكه روزى كمر نقرهء زرنشان با كارد و آويز هاى مرصع به دو عنايت نمود پس از چند روز همانرا در ميان يكى از غلامان خاص خود ديد علاء الدوله حقيقت را سئوال كرده وى گفت حكيم به من بخشيده علاء الدوله از اين معنى بغايت برآشفته غلام را آزار بليغ نموده حكم جزم بقتل شيخ فرمود يكى از اصحاب شيخ وى را خبر نموده وى در همان ساعت در زى صوفيه درآمده به رى فرار نمود و چون بدان حوالى رسيد بنابر تحصيل قوت ببازار آنجا درآمده بهر طرف مينگريست ناگاه نظرش بر جوانى موزون افتاده ملاحظه نمود كه جمعى نزد او مجتمع گشته باستعلاج اشتغال داشتند تا آنكه زنى قاروره در دست پيش آمد جوان پرسيد كه اين قارورهء يهوديست ؟ زن تصديق كرد بعد از آن گفت او امروز ماست خورده است ؟ زن گفت چنين است بعد از آن فرمود كه خانهاى شما درين شهر در مقام پست است ؟ زن گفت آرى شيخ از آن متعجب شده ناگاه جوان را نظر بر وى افتاد پس روى به دو آورده گفت تو بو على سينا نيستى كه از