قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
263
تاريخ نگارستان ( فارسى )
به دو نيم كرد و از نوادر آنكه چون ملك شمس الدين در ناصيهء پسرش فخر الدين امور ناملايم تفرس نموده بود بنابرآن او را گرفته در سلاسل و اغلال كشيد و مدتها در حصار قلعهء غور محبوس بوده قطع حيات از خود كرده بود تا آنكه امير نوروز در استخلاص او كوشيد ملك شمس الدين امير را نهى كرد كه من در جبين او چيزى چند مىبينم كه نه لايق صحبت من است و نه درخور خدمت شما چگونه ابرام در استخلاص او ميفرمايند پس دو كلمه شفقت نمايند كه نه فردا آنها را از من بدانند لهذا او را خلاص ساخت آخر سخن پدر بر وجهى اظهر لايح گشته عذر مكافات امير بر وجهى اتم بتقديم رسانيد حكيمرا پرسيدند كه چند دوست دارى گفت چه دانم اگر روزگارم بكامست همهء خلق اللّه دوست منند و هرگاه چنين كه ذكر كرده شد بر خلاف باشد از كسى دوستى طمع مدار يار را در حين شدت توان شناخت و غدار را در وقت نكبت نظم : چو دولت خواهد آمد بندهء را * همه بيگانگانش خويش گردند چو برگرديد روز نيكبختى * در و ديوار بر وى نيش گردند [ 458 - داستانى از جلال الدين ترك . ] 458 من الاعجوبه مؤلف تاريخ گزيده از جلال الدين ترك كه عالمى مقبول القول بوده نقل مىكند كه در اين سالها يعنى سال وفات سلطان محمد به شهر بيكى از بلاد تركستان رسيده قصهء اعجوبهء از ساكنان آنجا استماع افتاد كه در اين دو ماه واقع شده و همهء زبانها در آن موافق و آنچنان بود كه لشكر كفار بجنك ايشان آمده بودند و مردم تركستانرا بمقابلهء ايشان ميفرستادند از شهر نيكمردى قرابهادر نام با آن قوم بجنك كفار رفت و آنجا شهيد شد بعد از مدتى ناگاه در گوشهء خانهء كه فرزندان او در آنجا ميبودند آوازى آمد كه منم قرابهادر كه مرا در فلانروز شهيد كردند و مرا آنجا خوش است و من و هفتاد هزار روح باستقبال روح پيرزنى كه در اين سه روز خواهد مرد آمدهايم چون خاطر متعلق شما بود آمدم بنگرم كه حالتان چيست ؟ اكنون بايد كه اهل شهر را بگوئيد كه آفت و بلاى عظيم متوجه اين شهر است دفع بلا را صدقه دهيد اهل قرابهادر در دم متوجه آن گوشه شده بنياد شكافتن كردند هيچكس را در آنجا نيافتند ناگاه از گوشهء ديگر همان آواز شنيدند كه همان عبارت را باز از سر ميگفت و اين آواز از قبيل صوت اهل ابدان نبود بلكه مانند و شبه آوازى بود كه از خمى بيرون آيد مردمش به دو گفتند كه اهل اين شهر از ما باور نخواهند داشت گفت با ايشان بگوئيد كه در ميان ميدان چوبى نصب كنند كه من از آنجا با ايشان حكايت كنم چون اين خبر بمردم شهر رسيد در ميدان مجتمع گشتند از چوبيكه در آنجا فرو برده بودند آوازى آمد كه صدقه كنيد و بگوئيد اللهم كفى علمك عن المقال و كفى كرمك عن السئوال تا سه روز اين آواز از آنموضع مختلف مىشنيدند و بعد از سه روز كه آن پيرهزن رحلت كرد ديگر آن آواز را نشنيدند