قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

248

تاريخ نگارستان ( فارسى )

مسموع اقاصى وادانى شده به اباقا شمهء از اين جرأت بيان كردند و نواب خان بعد از تحقيق بغايت از او در حساب شدند و بند قدار با لشكرى خارج از حيز شمار بصوب روم شتافته بعضى از امراى مغول را گوشمال داد و خان بعزم انتقام بدانسوى رفت و معين الدين پروانه كاشى را كه سالهاى دراز در آنجا بحكومت گذرانيده بود به گمان افساد بقتل رسانيد و عنان مراجعت منصرف گردانيده در حين انصراف فوجى از امرا را بتسخير قلعهء بره روانه داشت و ايشان قلعه را محاصره نموده كار را بر اهالى آنجا تنگ آوردند و مردم قلعهء مصحوب كبوتر نامهء مشتمل بر شمهء از شدت احوال خود ببندقدار انشاء كردند وى در جواب نوشت كه در روز هفتم اين تاريخ منتظر موكب همايون ما باشيد بعد از آن فرمود كه دوازده هزار سوار مستعد پيكار او گشته خود با هفت غلام بر اسبان يام نشسته بتدارك آنحال قيام نمود گويند از مصر كه محل توجه اوست تا بره بيست و هفت مرحله يام بسته بودند اما وى در سه روز طى آنمسافت نموده روز چهارم با دويست سوار كه از سپاهيان جمعى به دو پيوسته بودند در حوالى قلعه بر سر تلى كه آب فرات واسطه بود برآمده و اهالى قلعه را كه از شدت عسرت شكايت بىنهايت داشتند آگاه ساخت سكان حصار كه در آن تنگنا به هلاكت و نيستى خود متيقن بودند از مشاهدهء آن رأيت آغاز استبشار نموده مغولان اگرچه نميدانستند كه چه واقعست اما متردد خاطر گشتند تا آنكه بعد از هفت روز لشكر دررسيدند چون عبور بيك كشتى مقدور نبود بند قدار فرمود كه بيكبار سى و پنجهزار شتر در آب انداختند و لشكر از زبر آن گذر كردند . [ 441 - عمروليث و انبانهاى تهى . ] 441 و منها گويند عمروليث در اكثر يورشها انبانهاى خالى بر شتران حمل نموده همراه خود ميگردانيد و هيچكس نميدانست كه حكمت در آن چيست تا آنكه بنوبتى بر سر فوجى رفته بود در آن اثنا بر رودخانهء رسيدند كه عبور از آن متعذر بود در دم عمر و فرمود تا انبانها را پر از ريگ ساخته در آب ريختند چندانكه از آب برآمد پس خاك بسيارى بر اطراف آن ريخته به آسانى عبور كردند . القصه از ملاحظهء آنحال پاى لشكر مغول از جاى رفته بىآنكه دستبردى نمايند فرار كردند اما بندقدار در ذيحجه سنهء 676 ست و سبعين و ستمأة در همان اوان كه بر سرير سلطنت مىنشست شبى حضرت رسول ( ص ) را بخواب ديد كه شمشيرى به دو عنايت فرمود از آنواقعه خشنود گشته در آن چند روز به پادشاهى رسيد . نظم : دوش چشم من بخواب و بخت من بيدار بود * شب همه شب مونس جانم خيال يار بود خواب خوش بادت حلال ايديده چون جامى بخواب * ديده امشب آنچه عمرى بهر آن بيدار بود اتفاقا در آن ايام نامهء عمرش كه درميگذشت باز حضرت خاتم الانبيا را در عالم رؤيا مشاهده نمود كه اين شمشير را از وى گرفته بسيف الدين قلاون مشهور بالغ بيك رد فرمود چون بيدار شد يقين دانست كه رشتهء عمرش بتيغ اهل مقطوع و نداى ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ