قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

243

تاريخ نگارستان ( فارسى )

جليس او باشد انديشهء برگماشتند قاصدان گفتند كه چون در زمان زندگى رفيق اين جوان بوده چنان مناسب مينمايد كه در گور نيز با او باشد و وظيفهء رفاقت بجاى آورد حاضران كه سالهاى دراز در سينه كينهء او داشتند و همواره در افناى او ميكوشيدند بدين رأى همداستان شده آنجوان غريب دردمند را بدان مكلف گردانيدند آن بيچاره نيز غسلى برآورده و روى بدرگاه بىنياز كرده و دوگانهء بجاى آورده بعد از آن از روى عجز و اضطرار قدم نااميدى و انكسار در آن سردابه نهاد و چون سر آن سردابه را مسدود گردانيدند آن دردمند غريب و بيچارهء مسكين را در آن تنگنا نه يارى و نه آشنائى و نه راهى و نه گريزگاهى بود پس روى نياز بقبلهء دعا آورده در پناه فقروا الى الله گريخت و دست اميد در دامن لطف جاويد آويخت قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ناگاه گوشهء آن سردابه شق شده و دو شخص حاضر گشتند و بر آن كافر حمله برده يكى از ايشان گفت در اينجا مردى مسلمان مينمايد كه هست آن يك رو به دو آورده گفت تو كيستى آنجوان گفت من مردى فقير و غريبم و بدست كافران در اين سردابه افتادم يكى از ايشان سر گرزى بر گوشهء آن سردابه زده سوراخى شده چنان كه به آسانى ميشايست بيرون رفت پس اشارت بخروج نمود جوان از آنجا خود را سراسيمه بيرون انداخته خود را در صحراى ترمد يافت و حال آنكه از آنجا تا ترمد سه ماهه راه بود بيت : كار اگر دشوار اگر آسان بود * پيش قدرت جملگى يكسان بود خواجهء راوى گفت من آنجوانرا در ترمد ديدم و سرگذشت مذكور را بيواسطه از زبان او شنيدم و هنوز اثر آن شراره بر رخسارهء آن بيچاره باقيست و گاه‌گاه تراوش مىكند و اكنون بر سر املاك و رقبات خود است نظم : گرت مال و املاك بسيار نيست * مرنج ايجوانمرد هشياردل بشكرانهء زندگى شاد باش * كه آخر نهء مانده در زير گل [ 433 - نقل خواجه عبد اللّه انصارى از محمد شكرف ] 433 تمثيل از خواجه عبد اللّه انصارى منقولست كه محمد شگرف گفت كه دو سال پيش از اين سبكتكين پدر سلطانمحمود بهرات آمده يكى از لشكريان وى از شخصى روستائى خروار كاهى خريد و همهء بها بداد و ويرا بنواخت و گفت چون كاه آورى بسوى ما آور روستائى را پدرى بود نزد لشكرى آمد و آغاز دوستى و محبت كرد اتفاقا عرفهء عيد قربان بود روستائى گفت امروز چه خوش روزيست كه حاجيان حج ميگذارند كاشكى من نيز آنجا بودمى لشكرى گفت خواهى كه ترا بدانجا برم به شرط آنكه با كس نگوئى گفت نگويم آن روز ويرا به عرفات برد و بازآورد روستائى گفت عجب دارم كه با چنين حالى در ميان لشكريان ميباشى . نظم : دريغ آيدم با چنين مايهء * كه بينم ترا در چنين پايهء