قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

212

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بواسطهء محبتى كه ميان آونك خان حاكم قوم كرايت و پدرش بود به دو توسل نموده در بسيارى از معارك با دشمنان او مصاف داده ايشانرا مقهور گردانيد و روزبروز كوكب اقبال او اوج گرفته بنابر شفقت خان محسود اقران شد از آن جمله جاموقه مقدم قوم حاجرات سكون پسر خانرا به قصد او اغوا نموده پسر در خلوتى نشان پدر كرد كه چون تموچين بيمن تربيت خان قوت گرفته بحسب ارث نيز خان و خانزاده است مبادا غدرى انديشد كه تلافى و تدارك آن از حيز امكان خارج باشد . مصراع : كه اژدها شود ار روزگار ماند مار و چندان از اين مقوله سخنان خاطرنشان و تقرير كرد كه خان فى الجمله به قصد او رضا داد و خان در اين باب قورلتاى كرده رأى خان و امرا بر استيصال او قرار يافت يكى از امراى جانقى به خانه آمده اينسخن را با زن ميگفت بموجب كل سر جاوز الاثنين شاع حكمت : هرچه به زبان آمد بزيان آمد قطعه : با حكيمى سخنورى ميگفت * كه ندارى زبان همه گوشى هم ز حكمت بگوى چيزى گفت * حكمتى نيست به ز خاموشى شخصى از حكيمى پرسيد كه قابل اظهار اسرار كدام يار است جوابداد كه چيزى كه ترا كتمان آن در كار است نگاه نتوانى داشت از كسى كه بر او واجب نيست چگونه چشم توان داشت بيت : راز خود با يار خود چندانكه بتوانى مگوى * يار را يارى بود وز يار يار انديشه كن و از اتفاقات حسنه كه حسن طالع و اقبال عبارت از آنست دو كودك كه يكى را بابا و ديگريرا ارابشلق گفتندى از گله شير آورده بودند در پس خرگاه از اين سخن آگاه گشتند فى الفور باردوى تموچين شتافته او را از اين مكيدت خبردار كردند تموچين به اتفاق قراچار ولد سوغوچيچن فرزند قاچلوى و ساير اتباع و اشياع از اردو بيرون رفته خيمه و خرگاه را بجايگاه گذاشتند چون پاسى از شب گذشت خان و تمامى امرا و نوئينان بيكبار بيورت او كه در موضع فلاتن قريب بحدود ولايت خطا بود آمده تيرباران كردند چون آوازى از هيچ‌جا برنيامد دانستند كه حريف صائب تدبير از آن انديشه خبردار گشته بيرون رفته است لاجرم از پى او رفته در دامن كوهى به دو رسيدند چون تموچين و هوا دارانش را دستگيرى بجز قبضهء تيغ خون پالا و گريزگاهى و پناهى به غير از سر سپهرآسا نبود بالضروره فدائىوار سپر تهور بر روى كشيده و حسام خون‌آشام از نيام انتقام بيرون آورده كارزارى نمودند كه مريخ خنجرگداز شرمسار گرديد نظم : بهر تيرى از شصت آن پهلوان * تن جنگجوئى بپرداخت جان كسى را كه زد تيغ سندان شكاف * دو پيكر نمود از سرش تابناف