قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

209

تاريخ نگارستان ( فارسى )

القصه آن چهار تن كه بر كنار قشون مغول افتاده بودند از آن معركهء جان تنك پا بيرون برده خود را بحوالى كوهى رسانيدند كه از كمال رفعت و عظمت مصدوقهء والى الجبال كيف نصبت شده بود و آن را به غير از يك راه ممرى ديگر نبود . بيت : نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ * چو زلف عروسان رهش پيچ‌پيچ ايشان خود را بهزار جرثقيل بدانجا افكندند و بنابر لطافت هوا و كثرت مرغزارها و آبهاى خوشگوار و اشجار و اثمار بيشمار رحل اقامت انداختند و بمرور دهور جمعى موفور و خلقى نامحصور بصدد ظهور پيوستند و چون چراگاه آنجا بخيل و سپاه ايشان وفا نمىكرد و مرتبه‌بمرتبه از اجداد خود صفت مراحل و منازل خود شنوده بودند بنابراين اراده كردند كه از مضيق آنكوه كه مغول آن را ( ركسه‌قون ) گويند بيرون آيند و از ممرى كه درآمده بودند چون معدن آهن گداخته بود آن را مسدود كرده بالضروره نهصد دم از پوست گوزن بر آنجا دميدند و آن را گداخته راه ساختند و بعزم يورت قديم كه در تصرف خيل تاتار و ديگر اتراك بود علم كارزار برافراختند و بضرب تيغ انتقام و حسام خون‌آشام آن يورت و مقام را بحيطهء تصرف درآوردند . [ 376 - داستانى از مغول . ] 376 من الاعجوبه در اكثر كتب معتبره مسطور است كه در ايام ابو مسلم مروزى در ميان قوم مغول صورتى عجيب و قصهء غريب سانح شد خلاصهء حكايت آنكه دبون خان كه در آن اوان فرماندهء ايشان بود درگذشت مادر فرزندانش آلان‌قواكه جوينه بن سلدوز بن منكلى خواجه از نسل او بود و خان‌زادهء آن خاندان از قبل پسران خود كه يكى ملك دى و ديگرى كمنده نام داشتندى بسرورى آنقوم قيام مينموده و در خلال آن احوال بقول روات العهدة عليهم نورى از كله خرگاه به حلق او رفته اثر حمل بر او پيدا شد چون پرتو اين خبر بر پيشگاه خاطر آنقوم تافت او را ملامت‌كنان تهديد بقتل و رجم نمودند و او بواسطهء ابراء ذمت خود فوجى از معارف آنطبقه را در حوالى خوابگاه خود در مكمن امتحان نشاند و ايشان پرتو آن نور را بر وجهى كه مذكور شد به چشم خود ديدند بنابراين ترك ملامت و آزار او گرفتند و در تعظيمش كوشيدند و بعد از انقضاء نه ماه از جانب عفت دستگاه سه فرزند بوجود آمد نور مانند كه از آن جمله بوزنجير جد نهم چنگيز خان و جد دهم امير تيمور گوركانست كه از تنگناى ستر صلاح به فضاى عالم اشباح قدم‌رنجه فرمودند نظم : تا مادر زمانه بتأييد نه پدر * آئين وضع حمل و ولادت نهاده است وين مهد لاجوردى افلاك را خرد * آرايش از جواهر اجرام داده است دل شاد باش كز صدف فطرت وجود * پاكيزه گوهرى چو تو هرگز نزاده است طرفه‌تر آنكه اكابر اين فن حكايت آن زن را بقصهء حضرت مريم تشبيه فرموده ميگويند