قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
197
تاريخ نگارستان ( فارسى )
بود امشب بجهة ما يحتاج ميزبانى تو مذبوح گرديد و پوست و سر و يال دم او به دو نمود غلام حيرت كرده وى نيز در برابر شيوهء وى بذل مرعى داشته آنغلامان و جوارى و اسبان و درهم و دينار و آنچه آورده بود جمله را به دو واگذاشت و از آنمرحله بازگشته چون بحوالى حرم رسيد امير شنيد كه او مىآيد باستقبال او شتافت و در آن اثنا غلام را دريافته حكايت شنيده بعد از آن حقيقت اموال را سئوال كرد وى گفت مرا شرم آمد كه باوجود آن مكرمتى آنها را از او دريغ دارم لاجرم بر او ايثار كردم امير فرمود كه واللّه اگر آنها را بازمىداشتى بىشك ببدترين صورتى كشته ميشدى آرى عادات السادات سادات العادات حبذا اهل اينزمان كه بواسطهء درهمى درهم ميشوند و از براى دينارى دنيا را بر هم ميزنند نظم : جامى ارباب حرب ناياب چون عنقا شدند * اهل همت را بود قاف قناعت فرض عين راح راحت نيست در جام غم انجام طمع * كاس ياس از كف منه كالياس احدى الراحتين [ 358 متوارى شدن حسن صباح از بيم نظام الملك ] 358 من الوقايع مشهور است كه چون حسن از بيم الب ارسلان و خواجه نظام الملك در شهور سنهء 464 اربع و ستين و اربعمأة آواره گشته مصراع : هرروز بمنزلى و هر شب جائى . سرگردان ميگشت تا شبى متوارى به خانه رئيس ابو الفضل البنانى رفت رئيس مقدم او را مكرم داشته بلوازم ضيافت قيام نمود . شبى حسن در اثناى سخن بر زبان آورد كه اگر دو يار موافق مىيافتم مملكت اين ترك و وزارت اين تاجيك را بر هم ميزدم چون رئيس بكمال عقل و ذكا در ميانهء اهل زمانه انگشتنما بود آنسخن را حمل بر خبط دماغ نموده اغذيه و تراكيب دافع سودا چون نخودآب و معجون نجاج نزد حسن فرستاد حسن بفراست آن را دريافته از آنجا بيرون آمد و بسياحت مشغول شده در سنهء 471 احدى و سبعين و اربعمأة بمصر شتافت و بمستنصر خليفه ملاقات كرده در صحبت او قبول تمام يافت بمثابهء كه محسود امرا و اركان دولت گرديد بنابراين قصد او كرده خواستند كه او را در قلعهء در مياط محبوس گردانند قضا را برجى از ان قلعه افتاده ايشان از آن راى درگذشتند آخر او را رفيق فوجى از فرنگيان ساخته در كشتى نشاندند و در خلال آن احوال كه در كشتى بود تلاطم امواج شده نزديك بدان رسيده بود كه سفينه غرق شود لاجرم اضطراب تمام بساكنان آن راه يافته حسن در آنجا درهم نشد يكى از ايشان از وى پرسيد كه موجب اطمينان تو چيست ؟ جواب داد كه مولانا يعنى مستنصر به من گفته كه از اين امواج آسيبى بشما نميرسد بنابراين خاطر جمعم بيكبار در اثناى آن كلام دريا آرام يافت اهل كشتى طامات او را بر كرامات حمل نمودند و او در آن سفر كودكى از نژاد مستنصر بدست آورده بايران آمد و در سنهء 436 ست و ثلاثين و اربعمأة بقلعهء الموت دستيافته از نوادر اتفاقات آنكه قلعهء مذكور را داعى كبير حسن بن زيد در شهور سنهء 436 ست و ثلاثين و اربعمأة احداث كرد الموت در اصل وضع إله الموت است يعنى آشيانهء عقاب و حروف آن به حساب جمل موافق استيلاى