قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

187

تاريخ نگارستان ( فارسى )

بيك كرشمه توانى كه كار ما سازى * ولى بچارهء بيچارگان نپردازى همام را سخن دلفريب و شيرين است * ولى چسود كه بيچاره نيست شيرازى شيخ نوبتى به تبريز رسيده چنان معلوم نمود كه خواجه را پسريست چون به چهارده در حسن تمام و زبان زمان در وصف آن يگانه دوران بدين بيت مترنم . بيت : گر پدر خورشيد و مادر ماه باشد فى المثل * بر زمين نايد به خوبى چون تو فرزند دگر و عرصهء تبريز از وجود آن شهر آشوب شورانگيز مانند فضاى محشر پر از رستخيز بيت : تا بنور طلعت اى مه شمع تبريز آمدى * قبلهء جامى چه مولانا بجز تبريز نيست و خواجه آن غيرت مهر و ماه را گاه‌گاه بحمام برده بجاى ديگرش راه نميداد و آن نيز وقتى چنين كردى كه حمام را چون درون عارفان از وجود غير بپرداختى و شيخ موقوف وقت تا خواجه همچنين كه مذكور شد آن حور لقا را بحمام درآورده و شيخ بدانجا رفته خرقهء مرقع خود را در گوشهء نهاد و خود در خلوتى نشسته تا آن هنگام كه خواجه با آن سر و سيم اندام بحمام درآمده آنجا را بفر قدوم خود منور گردانيد نظم : سفيده‌دم كه شد از خانه عزم حمامش * هزار دلشده شد خاك ره بهر گامش چو كند جامه ز تن جامه خانه را افروخت * فروغ صبح گرفت از صفاى اندامش شيخ از آنخلوت بيرون آمده بر ايشان سلام كرد خواجه از ديدن وى تغيير بيش از حد تقرير دست داده در دم پسر را در پس سر خود نشاند و از روى اعراض بشيخ گفت از كجائى شيخ گفت از شيرازم گفت عجب حالتى است كه در شهر ما شيرازى از سك بيشتر است شيخ تبسمى فرمود خواجه پرسيد كه سبب خنده چيست شيخ گفت در شهر ما برعكس اينست تبريزى از سگ كمتر است ديگر طاسى نزد خواجه نهاده بود گفت سر شيرازيان همه چون كون اينطاس است شيخ گفت كه كون تبريزيان چون سر اين طاس است خواجه چون در وى آثار فهم و ادراك مشاهده نمود سئوال كرد كه چه كارهء گفت مردى درويش و شاعر پيشه‌ام خواجه گفت در شيراز هيچ از شعر همام ميخوانند شيخ گفت آرى خواجه گفت هيچ بخاطر دارى شيخ اين مقطع خواجه را بنابر مقتضاى حال خواند بيت : در ميان من و محبوب همام است حجاب * وقت آنست كه آن هم ز ميان برخيزد خواجه دانست او شيخ است لاجرم ويرا در آغوش كشيده ولد نجيب را بدستبوس رسانيد [ 336 - قحطى زمان اتابك زنگى . ] 336 من الوقايع در سنهء 599 تسع و تسعين و خمسمأة در اول جلوس اتابك مذكور در ملك فارس قحط و غلا بمرتبهء رسيد كه مضمون اين بيت در آن ايام