قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

180

تاريخ نگارستان ( فارسى )

شد بالضروره حسين بن على را كه از جملهء امراى بغداد بود بميانجى فرستاد و او طرف بغداديان گرفته فوجى از مخالفان بقتل آمدند شاميان گفتند بدين حرمت كه ماراست ما كجا رويم در دم كوس رحيل كوفته مراجعت نمودند . القصه چنگيز خان در طالقان از اين سوانح خبردار گشته از راه كابل بجانب او ايلغار كرد مشهور است كه در آن يورش هيچكس را فرصت طبخ نبود تا در رجب سنهء 618 ثمان عشر و ستمأة آن جنود نامعدود خان كه چون قطرات مطرات بىپايان بودند بطريقى گرداگرد او را فروگرفتند . مصراع : كز او بود رود و سپاهش كمان بيت : ميخواستم ز محنت گردون كنارهء * آمد سپاه درد و مرا در ميان گرفت صباح كه خان شرقى انتساب آفتاب جهان‌تاب بر سپاه كواكب تاختن آورد چون سلطان محن و بلا را متوجه خود ديد با آنقدر مردم كه همراه داشت صف‌آرا گشته كوششى نمود كه اگر رستم و اسفنديار زنده بودندى يكى حلقهء غلاميش در گوش كشيدى و ديگرى غاشيهء بندگيش بدوش گرفتى نظم : هركجا رمحش نمودى مر بلا را دستبرد * هركجا گرزش بدادى مر عدو را يادگار بيضهء مغفر شكستى بر سر شيران رزم * عيبهء جوشن دريدى بريلان كارزار اما لشكر خان چون ريك بيابان بىپايان بودند و دمبدم دايرهء معركه را بر آن مركز دايرهء صفدرى و آن يل جهان پهلوان تنگتر ميساختند و چون ميخواستند كه او را دستگير كنند تير بر او نمىانداختند و در قول سلطان زياده از هفتصد جوان نمانده بود خواست كه بار ديگر بر آن خيل حمله آورد اجاش ملك قوم سلطان عنانش را گرفته گفت بيت : مزن با سپاهى ز خود بيشتر * كه نتوان زدن مشت بر نيشتر بىتكلف اين اشعار آبدار مصداق حال آن بهمن شير شكار و آن بيژن رستم آثار بود نظم : وقتى كه كم شود ز سر سركشان خرد * روزى كه بگسلد ز تن پردلان روان آن آب منجمد كه سنانست نام او * از تف حمله در رك جانها شود روان تو در ميان لشكر چون مور بيعدد * هريك چه مور بسته به پيكار تو ميان در تازى از كرانه چو شيران جنگجوى * كوپال بر زمين زنى و بانك بر زمان آن لحظه كس نبوسد پاى تو جز ركاب * و انروز كس نگيرد دست تو جز عنان بالضروره عنان برتافته بجانب قشون خود شتافت و بر اسبى ديگر سوار گشته فرزندان خود را به صد سوز و داغ وداع كرده چتر را برداشته بكنار رود راند با آنكه از روى زمين تا آب ده گز بوده اسب را با تازيانه زده در آب انداخت و ملازمانش نيز خود را در آب پرتاب